اما ع.ش.ق
قسم به عشق که داستان دلم با عشق، حدیث شیشه و سنگ است


شعرهايی که نام شاعر ندارند، يادگاری روزهايی هستند که شعر می گفتم





درباره: ع.ش.ق
صفحه نخست
ليست تمام مطالب

آرشيو زمانی:

تیر ٩۳
شهریور ٩۱
اردیبهشت ٩٠
آبان ۸٩
مهر ۸٩
امرداد ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
مهر ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢
اسفند ۸۱
بهمن ۸۱
دی ۸۱
آذر ۸۱
آبان ۸۱
مهر ۸۱
شهریور ۸۱


مطالب اخیر

  تأثیر نیت در چشمه بودن و چاه بودن
  غیبت امام عصر و پست مدرنیسم
  ترجمه ملمع سل المصانع رکبا تهیم فی الفلوات - سعدی
  ما مخاطب همه آیات قرآنیم
  فرازهایی از عهدنامه مالک اشتر
  اختلاف اصلاح طلبان و حاکمیت به زبان ساده
  تأملی در مورد شعیب ابن صالح و سید خراسانی
  حکم شرکت در مسابقات پیامکی تلویزیون
  لگد کردن پرچم اسرائیل
  شورای امنیت، شورای نگهبان جهان است






RSS


 قصه پاکی عشق

من ميرم غصه ميارم تو برام قصه بيار
من ميرم اشك ميارم تو برام عشق بيار
من ميرم خاك ميارم تو برام پاكی بيار

خاك و غصه رو يكی كن
تا كه اشك روش بريزيم

قصه پاكی عشق رو
با گِلی نو بنويسيم


* شعرهایی که نام شاعر ندارند، یادگار روزهایی هستند که شعر می گفتم. (علی.ش.ق)

تاریخ انتشار: ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ
۳٠ آذر ۱۳۸۱
نظر شما ()

لینک دائم مطلب: http://einshinghaf.persianblog.ir/post/28/
دسته بندی:



 نکند کار دگر بايد کرد؟

لحظه ای مکث نکرديم ؛ کار نو می شد کرد !

عشق کنار ما بود
پس چرا دست نکرديم دراز؟

لحظه ای چشم نبستيم و ببينيم که پلک،
چقدر زيبا بود!
آخ چه راحت می شد، پشت اشيا را ديد،

و چه راحت می شد
دست تکان داد و پريد !
من به فکرم نرسيد ،‌می شود رفت به معراج به بوييدن گل.

من کسی را ديدم ، ساعتش گم شده بود
و نمی ديد زمان را ؛
می شود رفت به فردا و به آينده دور
می شود رفت به ديروز و پريروز
می شود رفت به هر جا که بخواهی؛
ساعتت را گم کن !
پاره کن بندش را.



لحظه ای مکث کنيم،
نکند کار دگر بايد کرد ؟

* شعرهایی که نام شاعر ندارند، یادگار روزهایی هستند که شعر می گفتم. (علی.ش.ق)

تاریخ انتشار: ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ
٢٤ آذر ۱۳۸۱
نظر شما ()

لینک دائم مطلب: http://einshinghaf.persianblog.ir/post/27/
دسته بندی:



 ديدار به ياد ماندنی وبلاگ نويسها

سر به هم آورده دیدم برگهای غنچه را --- اجتماع دوستان یکدلم آمد به یاد


بالأخره روزی که عده زيادی از وبلاگ نويسها انتظار آن را می کشيدند فرا رسيد. پنج شنبه 21 آذر، پارک ملت. طبق قرار قبلی ساعت 2 قرار بود جمع بشيم ضلع شمالی پارک ملت. من که ساعت يک از خونه راه افتادم فکر می کردم تا دو می رسم. ولی امان از بعد مسافت در تهران. حدود ساعت دو و نيم بود که رسيدم به زمين بازی موعود. هنوز چند قدمی تکون نخورده بودم که يک دسته چهل پنجاه نفری از آدمهای رنگارنگ از پشت درخت ها پيداشون شد. شک نکردم که خودمونيم! بيچاره ها زير بارون چند دقيقه پيش حسابی خيس شده بودند. من اون موقع تو تاکسی بودم.(تا شما باشيد که سر ساعت بيايد!). تو همون نگاه اول احسان رو ديدم . احسان تويی؟ ما که يک ساله هم دانشکده ای هستيم. خيالم راحت شد که حداقل يک آشنا دارم. اون هم از نوع گردن کلفت. دومين نفری که ديدم يه آقای با شخصيت و بزرگ جمع بود که فکر کنم از وبلاگ بابا حمید و همدست مشهدی ها بود.
بچه ها به سمت کافی شاپ صفويه می رفتند. من که تازه همراهشون شده بودم داشتم دنبال آشنا می گشتم. انگار همه يک دور با هم ديگه آشنا شده بودند. جهان هم مرتب عکس می گرفت. يه اتفاق بد که همين اول افتاد اين بود که متوجه شدم دوربين ديجيتالم کار نمی کنه. دو سری باتری نو هم خريدم. خوشبختانه هيچ کدوم جواب نداد( اينجوری همه چیز رو ميندازيم گردن جهان!). طاقت نداشتم برسيم به کافی شاپ . همين سر راه از چندنفر پرسيدم از کجا اومدند. (اينجا تو کی هستی و از کجا اومدی و ... همش يه جواب داره و اون اسم وبلاگهاست).
خوشبختانه جمعيت به حدی بود که توی کافی شاپ مورد نظر جا شديم. تقريبا به تعداد ما صندلی داشت. اينجوری خوبيش اين بود که نمی شد متفرق بشيم. حالا ديگه همه اونهايی که مدتهاست از پشت مانيتور با هم آشنا شدند تو يک جمع صميمی گرد هم اومدند و دنيای مجازی ما تبديل به يک دنيای واقعی شده بود. حدود نيم تا يک ساعت بچه ها در حال بحث و گفتگو گپ زدن و خنده و... و آشنا شدن با هم بودند. احسان و سيامک هم مرتب پيگير توزيع و جمع کردن ليست(منو) خوراکی ها بودند. عده زيادی به رسم وفاداری به وبلاگ نويسی کاپوچينو درخواست کردند!
من تا مدتی دم در وايستاده بودم و از تماشای جمع جالب بچه ها لذت می بردم. از قضای روزگار يه آقای مهربون بغل دستم وايستاده بود که فهميدم با ياسمن از " آزاد مثل قاصدک " اومدند. خيلی خوشحال شدم. مدتها بود که فقط از طريق يه لينک کوچولو می شناختمشون. همونجا مدتی گپ زدم و اطلاعات جمع کردم.يکی از ميزها که خالی شد رفتم قاطی بچه ها ببينم چه خبر. يه ميز باصفا بود با حضور جواد، بانوی ارديبهشت، نصرالله سکرتر ، اتاق آبی و بيلبرد و مارتيا و مريخی چندتا بر و بچه های باحال ديگه که يادم نمياد کی به کی بود.(آخه يه ذره تاريکی بود!). از ديدن بانوی ارديبهشت خيلی خوشحال شدم. چون از اولين وبلاگ نويسهايی بود که در جريان وبگردی باهاش آشنا شده بودم.
ضمنا فهميدم که با نصرالله سکرتر و اتاق آبی هم رشته و هم دانشکده ای هستيم.( اين که اينقدر من رو تحويل گرفت هی می گفت حرفه ای حرفه ای کی بود؟ آدرست رو يادم رفت!) سمت راستم هم احسان شرک بود و چندتا دختر شيطون که کافه رو گذاشته بودند روی سرشون. فکر کنم ليلی و خانوم کوچولو بودند .
يه گوشه ديگه تفنگ دارها نشسته بودند. تا حالا نمی دونستم اينا چهار نفرند. يه گوشه ديگه باغچه و شلخته و دن خوان و آبی مايل به بلو و رهگذر خسته در کنار گربه های اشرافی نشسته بودند! يه طرف هم مريخی و ققنوس و پسر ايرونی و شبها با ياد تو می خوابم و هلو و هکر و نگين و هدی و احسان خان و نيما وی سی و مريم مظاهری و احسان .... بودند. از ديگر دوستانی که اسمتشون يادم مونده براتون بگم : جنگل و بارانی و فرانک و حميرا و نازی و ندا و نگين و طعم آفتاب و ديوونه خونه و .... بودند. نکته جالب اينکه ما بدون هيچ سابقه ديدار مطمئن بوديم که باهم رفيقيم و همه همديگر رو تحويل می گرفتند و دوست داشتند. يه عده هم اصلاوبلاگ نويس نبودند ولی وبلاگ نويسها رو دوست داشتند. يه عده ديگر هم بودند که نبودند ولی دوست داشتند باشند. جای مسافر زندگی و خون و پريا و کلبه و عزيزکم سلام و دوران دانشجويی و مدرسه عشق و من و تنهايی و اشعار احسان و مسافر و طلوعی تا فردا و سبو و کتيبه زخم و ترانه مجهول هم خيلی خالی بود.
خيلی هم چشم انداختم بلکه با تو ميگويم را ببينم ولی کاوه و خاله مريم هم مثل وبلاگشون ديگه پيداشون نيست.

همه اين ها رو بعد از اين فهميدم که بچه ها يک دور ديگه خودشون رو معرفی کردند. هر کس که اسم وبلاگش رو می گفت علاوه بر خوشحالی و تشويق بچه ها پنج شيش نفر به طور خاص خوشحالتر می شدند. اينها کسايی بودند که تو وبلاگ هم بيشتر رفت و آمد داشتند.
يکی از کسانی که سر معرفيش خيلی خوشحال شدم مژگان بانو از خانواده مجهول ها بود. هميشه آرزو داشتم بدونم اين خانواده مجهول که اينقدر به وبلاگ من لطف دارند کيا هستند. ضمنا مجهول جان! مژگان بانو لطف کرد و سلامت رو رسوند. سلام من رو هم دورادور پذيرا باش.

خيلی های ديگر هم بودند که اسمهاشون يادم نمونده. خواهش می کنم بهم بگين تا يک گزارش کامل از اين ديدار با صفا داشته باشيم. خواهشاً اگر جای ديگری هم از اين تجمع مطلب و عکس بود خبرم کنيد. به خصوص دوستانی که عکس ديجيتال می گرفتند می تونند تو تثبيت اين خاطره به دوستاشون خيلی کمک کنند.از آقای جهان هم پوزش می عرضم. چون خيلی ها عکس می گرفتند و لی اسمهاشون رو يادم نيست. ديگه از تو باحال تر و مظلوم تر گير نياوردم.
دور و بر ساعت چهار ونيم ديگه بچه ها ذره ذره متفرق می شدند. دوباره برمی گرديم پشت شيشه مانيتورها برای هم پيغام می گذاريم و می نويسيم و لينک می ديم و ... . اما با اين تفاوت که حالا بهتر می دونيم کی به کيه. واقعا دل کندن از اين جمع دوست داشتنی کار سختی بود.
خلاصه يه روزی بود به ياد موندنی. همه اونهايی که نيومدند جاشون خالی بود. اميدوارم با گزارش ها و عکس هايی که دوستان تو وبلاگهاشون می گذارند شما هم تو اين خاطره و لذتش سهيم بشيد.
فقط يک چيز باقی می مونه . اينکه اين تجمع به عنوان اولين قرار وبلاگ نويسها برای آشنايی بسيار جالب و به ياد ماندنی بود. کاری که بايد بکنيم اين است که از دفعات بعدی شرايطی فراهم بکنيم که علاوه بر گپ زدن های دور ميز، شرايطی فراهم بشه که هر کس بتونه تجربيات و پيشنهاداتش رو به گوش بقيه برسونه. حتی ميشه با دعوت از وبلاگ نويسهای با تجربه تر ، برنامه هايی رسمی در مکانهای مناسب تر به صورت نشست وبلاگ نويسها برگزار کرد تا علاوه بر اينکه با افکار يکديگر بيشتر آشنا ميشيم، بتونيم تجربياتمون رو هم به همديگر منتقل کنيم.

* شعرهایی که نام شاعر ندارند، یادگار روزهایی هستند که شعر می گفتم. (علی.ش.ق)

تاریخ انتشار: ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ
٢۱ آذر ۱۳۸۱
نظر شما ()

لینک دائم مطلب: http://einshinghaf.persianblog.ir/post/26/
دسته بندی:



 خطبه بدون نقطه حضرت علی عليه السلام

اين خطبه حضرت علی زمانی ايراد شد که عده ای از شعرا و اديبان عرب در بازار عکاظ گرد هم جمع شده بودند و در وصف بتهای اعراب و سنتهايشان اشعار فاخر می سرودند. عده ای از آنان با لحن استهزاء ‌از حضرت درخواست کردند تا به جمع آنها بپيوندد و آنها را با کلام خود به فيض برساند که در کمال تعجب همگان يکی از بزرگترين آثار ادبی - معنوی تاريخ به وقوع پيوست و حضرت خطبه ای ايراد کردند که تمام حروف آن فاقد نقطه است. هر چند مطالب و مسائل بيان شده در اين خطبه بيشتر شامل حال شعرا و افکار آنان در همان زمان بوده ولی توجه به معانی آن نيز خالی از لطف نيست. برای راحت تر شدن ترجمه هر بند را با شماره اختصاصی نوشته ام تا در تطبيق ترجمه با متن اصلی راحت تر باشيد.

- به اطلاع دوستانی که به دنبال شماره خطبه می گشتند برسانم که متأسفانه اين خطبه در نهج البلاغه گنجانده نشده و برای همين بود که خود من مدتی به دنبال آن بودم-

الحَمدُللهِ المَلِک ِالمَحمُودِ المَالِک ِالوَدُودِ مُصَوّرِ کلِّ مَولود وَ مَآلِ کلِّ مَطرُود(1) سَاطِع ِالمِهادِ وَ مُوَطّدِ الأطوادِ وَ مُرسِلِ الأمطارِ وَ مسَهِّلِ الأوطارِ وَ عالِمِ الأسرارِ وَ مُدرِکِها وَ مُدَمِّرِ الأملاکِ وَ مُهلِکِها (2) وَ مُکَوّرِ الدُّهُورِ وَ مُکرِّرُِها وَ مَورِدِ الأمورِ وَ مَصدرِها . عَمَّ سَماحُهُ وَ کمُل رُکامُه وَ هَمَلَ(3) . وَ طاوَعَ السّؤالَ وَ الأمَلَ وَ أوسَع الرَّمَل وَ أرمَلَ(4). أحمَدُه حَمداً مَدُوداً مَداه وَ اُوحِّده کَما وَحَّدَ الأوّاه وَ هُوَالله لا إلهَ لِلأممِ سِواه وَ لا صَمادِعَ لِمَا عَدَّلَه وَ سَوّاه(5) .
أرسَل محمَّداً عَلَماً لِلأسلام وَ إمَامَاً لِلحکّام. مسَدِّدِا لِلرَّعَاع وَ مُعَطّلَ أحکام وُدَّ وَ سِواع (6). أعلمَ وَ عَلّمَ وَ حَکَمَ وَ أحکَمَ وَ أصّلَ الأصولَ وَ مَهَّدَ . وَ أکَّدَ المَوعُودَ وَ أوعَدَ.(7) أوصَلَ الله لهُ الإکرامَ وَ أودَعَ روحَه السّلامَ وَ رَحِمَ آله وَ أهله الکِرامَ ؛ مَا لمَعَ دالَ وَ مَلعَ دالٌّ وَ طَلعَ هِلالٌ وَ سمِعَ إهلالٌ(8) . إعمَلوُا رَعاکُمُ الله وَ أصلِحوا الأعمَالَ وَ اسلکُوا مَسَالکَ الحَلال وَ اطرَحوا الحَرامَ وَ دَعُوه وَ اسمَعُوا أمرَ اللهِ وَ عُوه(9) وَ صِلوا الأرحَامَ وَ رَاعُوهَا وَ عاصُوا الأهوَاءَ وَ اردَعُوها وَ صَاهِروهَا أهلَ الصَّلاح وَ الورعِ . وَ صَارِمُوا رَهطَ الّلهوِ وَ الطّمَعِ(10) وَ مُصاهِرُکُم أطهَر الأحرَار مَولِدا وَ أسرَاهم سؤدَداً وَ أحلاهم مَورِداً (11) وَ هَا هوَ اَمَّکم و حَلَّ حَرَمَکم مُملِّکاً عرُوسَکُم المُکرَّمَة وَ مَاهِرَهَا کَمَا مَهَرَ رَسول اللهِ أمَّ سَلمَة وَ أکرَمَ صَهرٍ.(12) أودَع َالأولادَ وَ مَلکَ مَا أرَادَ وَ مَاسَهَا وَ لا وَهَمََ وَ لا وَکسَ مُلاحِمَه وَ لا وَصَمَ. (13) أسألُ اللهَ لکُمُ أحمَادَ وِصَاله وَ دَوَامَ أسعَادِهِ وَ ألهَمَ کُلا ً إصلاحَ حالِه وَ الأعدادَ لمآلِه وَ مَعَادِهِ وَ له الحَمد السَّرمَد وَ المَدح لرَسُولِه أحمَدَ.(14)

سپاس خدای را که فرمانروای ستوده، مالک محبوب، نقش بند هر مولود ، پناهگاه هر رانده شده است(1). هموار کننده زمين و استوار کننده کوهها و فرستنده باران ها و آسان کننده نيازها و آگاه به رازها و درک کننده آنها. نابود کننده املاک و از بين برنده آنها(2) و در هم پيچنده روزگار و بازآورنده آنها و منشأ و سرچشمه کارها . (آن کسی که) بخشش او فراگير و نعمتش کامل و ريزان است (3). درخواست ها وآرزو ها را پاسخ گفت و صحرا ها را گسترش داد و شنها را روان ساخت.(4) او را به ستايشی جاودانه می ستايم و او را يگانه می دانم آنگونه که عاشق نالان او را يگانه می داند. و اوست خدايی که جز او خدايی برای امتها نيست. کسی که هيچ مانعی او را از عدالت و مساوات باز ندارد.(5)
محمد(ص) را به فرستاد به عنوان شاخص برای اسلام و پيشوای فرمانروايان ، استقامت کننده در برابر جاهلان و و از بين برنده احکام بتهای ود و سواع(6) . آگاه کرد و آموخت و استوار ساخت و محکم نمود و اصول را پايه گذاری کرد وآماده نمود و بر وعده قيامت تأکيد نمود(7). خداوند او را به درجه بزرگواری رساند و در روحش سلامت را به امانت نهاد و خاندان گراميش را مورد مرحمت قرار داد تا زمانی که خورشيد بدرخشد و ماه بتابد و گرگ جست و خيز نمايد و صدای تلبيه ( لبيک گفتن) حجاج شنيده شود(8). عمل کنيد تا خداوند رعايت حال شما را بکند و کار ها را اصلاح نماييد و راههای حلال را بپيماييد . حرام را ترک کرده و کنار بگذاريد و دستور خداوند را بشنويد و حفظش کنيد(9) و صله ارحام را به جای آوريد و آنرا رعايت نماييد و از هواهای نفس سرپيچی کنيد و آنها را دور افکنيد و با افراد شايسته و پاکدامن وصلت نماييد و از گروه عياش و طمع کار دوری کنيد(10). دامادهای شما بايد پاکترين آزادگان از لحاظ ولادت و پر افتخارترين از نظر شرافت و شيرين ترين از لحاظ برخورد باشند(11) و اينک او قصد شما را کرده و در حريم شما وارد شده و عروس گرامی شما را مالک می باشد و مهر او را ادا می کند همچنان که رسول الله ام سلمه را مهر داد و او گرامی ترين داماد است (12). فرزندانی را به يادگار گذاشت و آنچه را خواست مالک شد و با او نرمخويی نمود و شک نکرد و بر خويشان عيب و نقص نگرفت .(13) از خداوند برای شما می خواهم شما حمد کننده نعمتهای پياپيش باشيد و مشمول ادامه خوشبختی هايش گرديد. خدايی که به همگان اصلاح نمودن حال خويش و آمادگی برای معاد را الهام نمود . ستايش جاودانی مخصوص اوست و ثنا و سپاس برفرستاده او ـ احمد ـ باد. (14)


* شعرهایی که نام شاعر ندارند، یادگار روزهایی هستند که شعر می گفتم. (علی.ش.ق)

تاریخ انتشار: ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ
۱٩ آذر ۱۳۸۱
نظر شما ()

لینک دائم مطلب: http://einshinghaf.persianblog.ir/post/25/
دسته بندی:



 قيمت عشق


نه گفته را به جمع آدميان ره نمی دهند
ما عشق را به قيمت آری گرفته ايم
______________________________
راهش نمی گذرد از سرای انسانها
آن کس که تو به انتظار فريبش نشسته ای


* شعرهایی که نام شاعر ندارند، یادگار روزهایی هستند که شعر می گفتم. (علی.ش.ق)

تاریخ انتشار: ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ
۱٦ آذر ۱۳۸۱
نظر شما ()

لینک دائم مطلب: http://einshinghaf.persianblog.ir/post/24/
دسته بندی:



 فردا ـ پرواز


دوستان من فردا
پرواز خواهم کرد
و بر اوج دنيا خواهم ايستاد ٫ آری
خواستن٫ توانستن
صبح رفت٫ تاريکی و شب آمد
شب و تاريکی رفت اما
باز امروز آمد
لعنتی فردا !


* شعرهایی که نام شاعر ندارند، یادگار روزهایی هستند که شعر می گفتم. (علی.ش.ق)

تاریخ انتشار: ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ
۱۳ آذر ۱۳۸۱
نظر شما ()

لینک دائم مطلب: http://einshinghaf.persianblog.ir/post/23/
دسته بندی:



 ما همچنان به راه تو امّيد بسته ايم


گذشته بود از کوير؛
غبار اين را گفت
و برگهای غنچه در آغوش يکديگر
گريان ، که او نيامده رفت و نشد که گل بشويم
دريا: پر از تلاطمی از يک عبور طوفانی
صحرا چه تشنه است به ايام بارانی.

پرندگان تيز پرواز رؤيايی! کجاست بال همپايی؟
می بينمت که دگر نای رفتنت خشکيد؛ تو ای سپيد اسب داستان ايرانی.
جنگاوران چرا سپر انداختند؟ کجاست شوکت اسطوره های يونانی؟

در هم شکسته ايم
بی تاب گشته ايم
گفتيم هر چه ز دستت رسد خوش است
اما به زيرهجر تو از پا فتاده ايم

يک شب بيا و در دل تنگم فرود آی
ای آنکه بر فراز قله دنيا نشسته ای

بر خيز ، بر خيز
وفای به عهد را زمان تحقق رسيده است

تاريخ زير پای من است
عهد هزار ساله را کجا بستيم؟

هر چند خسته ايم
از هم گسسته ايم
ما همچنان به راه تو اميد بسته ايم

* شعرهایی که نام شاعر ندارند، یادگار روزهایی هستند که شعر می گفتم. (علی.ش.ق)

تاریخ انتشار: ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ
٩ آذر ۱۳۸۱
نظر شما ()

لینک دائم مطلب: http://einshinghaf.persianblog.ir/post/22/
دسته بندی:



 کاش که روزی تو از آن قاب به بيرون آيی


... و نگاهش به دو دستان تو بود
از پس شيشه تو را می نگريست.

... باز زمستان شده بود
زير پايت اما
پر گلهای بهاری
و صدای فوران قطرات احساس
پشت شيشه جاری
غير از آن دختركِ چشم به راهت مانده
هيچ كس آنجا به تمنای نگاه تو نبود
چشمت اما
همچنان زيبا بود.

توی سرمای زمستان
تو در آن قاب بلورين
خانه ای گمشده از ديده ء مردم داری
كاش كه روزی تو از آن قاب به بيرون آيی

مطمئن باش كه غير از من و آن دخترك مانده به راه
هيچ کسی....

ای عروسك !
با توام ! می شنوی؟
با توام ! می شنوی بی احساس؟

های عروسك سازان!
من اگر جای شما می بودم
جای اين صورت زيبا
ولی از مهر سراسر خالی
قلب به او می دادم
و به او می گفتم:
توی سرمای زمستان
دست پر مهر فقيران‎‎‏,
دست آن دخترك پر احساس ,
گرم تر از قاب بلورين شماست.

كاش كه روزی تو از آن قاب به بيرون آيی.

* شعرهایی که نام شاعر ندارند، یادگار روزهایی هستند که شعر می گفتم. (علی.ش.ق)

تاریخ انتشار: ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ
٤ آذر ۱۳۸۱
نظر شما ()

لینک دائم مطلب: http://einshinghaf.persianblog.ir/post/21/
دسته بندی:



 عشق شکسته

گذر کنيم از دراز گوئی . نه؟
مگر نديد ه ای که غريبان دور از خانه ،
نماز عشق را شکسته می خوانند؟


* شعرهایی که نام شاعر ندارند، یادگار روزهایی هستند که شعر می گفتم. (علی.ش.ق)

تاریخ انتشار: ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ
٢ آذر ۱۳۸۱
نظر شما ()

لینک دائم مطلب: http://einshinghaf.persianblog.ir/post/20/
دسته بندی: