چند روز پیش احساس خوبی بهم دست داده بود که دوست داشتم تبدیل به شعرش کنم. اما دیدم این شعر قدیمی درست همین احساس رو داره میگه. به امید اینکه روزی دوباره شعرهای جدید بگم.....
حالا تمام چلچله های حیاط ما
با من صمیمی اند...
اصرار می کنند، هر روز صبح زود
تمرین کنم صدای چلچله را در بیاورم.
گاهی که بی هوا
پرواز می کنم
گنجشک ها یواشکی به سبک دلم
تقلید شیوه پرواز می کنند...
حتی به سرّ دستکاری باران رسیده ام:
وقتی حواس همکلاسی و استاد و بچه ها
در گیر تخته است،
بیرون تر از کلاس و تخته و استاد و درس و مشق،
لبخند می زنم ؛
باران و خاک و عشق
آغاز می کنند...
من هم برای درد خودم فکر می کنم:
جای زبان مردم آن سوی شهر عشق
تمرین درک مطلب احساس می کنم
هر کس دلش گرفت
سوگند می خورم
در پشت نقطه نقطه هر جا که می رود
باغ بنفشه ایست؛
آنجا به داغ دل دلشکستگان
تعظیم می کنند...