اما ع.ش.ق
قسم به عشق که داستان دلم با عشق، حدیث شیشه و سنگ است


شعرهايی که نام شاعر ندارند، يادگاری روزهايی هستند که شعر می گفتم





درباره: ع.ش.ق
صفحه نخست
ليست تمام مطالب

آرشيو زمانی:

تیر ٩۳
شهریور ٩۱
اردیبهشت ٩٠
آبان ۸٩
مهر ۸٩
امرداد ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
مهر ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢
اسفند ۸۱
بهمن ۸۱
دی ۸۱
آذر ۸۱
آبان ۸۱
مهر ۸۱
شهریور ۸۱


مطالب اخیر

  تأثیر نیت در چشمه بودن و چاه بودن
  غیبت امام عصر و پست مدرنیسم
  ترجمه ملمع سل المصانع رکبا تهیم فی الفلوات - سعدی
  ما مخاطب همه آیات قرآنیم
  فرازهایی از عهدنامه مالک اشتر
  اختلاف اصلاح طلبان و حاکمیت به زبان ساده
  تأملی در مورد شعیب ابن صالح و سید خراسانی
  حکم شرکت در مسابقات پیامکی تلویزیون
  لگد کردن پرچم اسرائیل
  شورای امنیت، شورای نگهبان جهان است






RSS


 دعای شب سرد

بدجوری داشتم می لرزيدم. همين طور كه با ملافه ور می رفتم صدای سوت قطار رو شنيدم. نيم نگاهی به ساعت كردم. يك ساعت مونده بود به اذان صبح. صدای كش كش دمپايی های عبدالرحمن رو می شنيدم. عبدالرحمن كه خودی ها بهش می گفتند " عبو " سالهاست سوزن بانی می کنه. پشت خميده ای داره . خودش می گه "عباد الرحمن الذين يمشون علی الارض هونا". منظورش اينه که پشت خميدش به خاطر تواضعه! تمام اين سالها برای ما علاوه بر همسايگی نقش پدری رو هم بازی می کرد...
يه يا علی گفتم و ملافه رو پس کردم. ننه ، هميشه عادت داشت سماور رو از شب روشن بذاره برای صبح. برای همين هميشه آبش رو به اتمام بود. اگه يه روز از قضا خوابمون می برد بوی سوختگی سماور از خواب بيدارمون می کرد. يه پارچ آب ريختم سرش تا برای سحری چايی درست کنم. عبو از پشت پنجره صدا زد : بازم می خواين بی سحری روزه بگيريد. ننه يه تکونی به خودش داد و گفت: چايی درست کردی؟ گفتم آره ننه. پاشو! دير می شه ها! عبو در رو با پاش باز کرد و يه سينی که توش دوتا ظرف غذا بود رو از لای در گذاشت تو اطاق؛ گفت: بخوريد و دعا کنيد. اون معتقد بود سحری دادن اندازه افطاری دادن ثواب داره.
تا به خودمون جنبيديم يه ربع مونده بود به اذان. هول هولکی غذا رو خوردم و رفتم به سمت دستشوئی ايستگاه. مسافرهای قطار داشتند مسواک می زدند و يه عده هم وضو می گرفتند برای نماز صبح. همه سرگرمی ما همين مسافرا بودند. همين که می فهميدند بچه همين جا هستيم کلی باهامون رفيق می شدند و با هم صفا می کرديم. ولی الآن وقت تنگ بود . هر کی فکر کارهای خودش بود.
سريع مسواک زدم و وضو گرفتم، رفتم سراغ عبو ببينم يه وقت کاری، چيزی نداشته باشه. تعجب کردم. داشت نماز می خوند. وسط نماز گفتم : عبو ! اذان نشده. سلامش رو که داد گفت: دعا کردی؟ گفتم شما بايد برای ما دعا کنی. لبخندی زد و گفت: داشتم نماز قضا می خوندم. من عادت داشتم نمازم رو پيش عبو بخونم. ديگه نرفتم سراغ ننه. همونجا نشستم تا اذان بشه.

بلند گوی ايستگاه اعلام کرد قطار تا يک دقيقه ديگه راه می افته. من که هنوز تو خاطراتم بودم به اين خيال بودم که هنوز اذان نشده.
آره! از اين ماجراها سی و چند سال ميگذره. ديگه نه از عبو خبری هست نه از ننه نه از نماز شب های عبو که خيال می کردم نماز قضاست. جای خونمون هم يه ايستگاه بزرگ بنا شده که مسافرهای بيشتری توش جا بشه. ممدلی سوت قطار رو زد گفت : راه بيافت اوستا! همين جور که قطار رو آروم آروم راه انداختم از آينه چشمم به پسرکی بود که دنبال قطار می دويد و دست تکان می داد. نمی دونم وقتی عبو نباشه ، تو اين شبای سرد، چه کسی تو نماز شباش برای پسرک دعا می کنه. خدا نگهدارش باشه.

* شعرهایی که نام شاعر ندارند، یادگار روزهایی هستند که شعر می گفتم. (علی.ش.ق)

تاریخ انتشار: ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ
٢٥ آبان ۱۳۸۱
نظر شما ()

لینک دائم مطلب: http://einshinghaf.persianblog.ir/post/18/
دسته بندی: