اما ع.ش.ق
قسم به عشق که داستان دلم با عشق، حدیث شیشه و سنگ است


شعرهايی که نام شاعر ندارند، يادگاری روزهايی هستند که شعر می گفتم





درباره: ع.ش.ق
صفحه نخست
ليست تمام مطالب

آرشيو زمانی:

تیر ٩۳
شهریور ٩۱
اردیبهشت ٩٠
آبان ۸٩
مهر ۸٩
امرداد ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
مهر ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢
اسفند ۸۱
بهمن ۸۱
دی ۸۱
آذر ۸۱
آبان ۸۱
مهر ۸۱
شهریور ۸۱


مطالب اخیر

  تأثیر نیت در چشمه بودن و چاه بودن
  غیبت امام عصر و پست مدرنیسم
  ترجمه ملمع سل المصانع رکبا تهیم فی الفلوات - سعدی
  ما مخاطب همه آیات قرآنیم
  فرازهایی از عهدنامه مالک اشتر
  اختلاف اصلاح طلبان و حاکمیت به زبان ساده
  تأملی در مورد شعیب ابن صالح و سید خراسانی
  حکم شرکت در مسابقات پیامکی تلویزیون
  لگد کردن پرچم اسرائیل
  شورای امنیت، شورای نگهبان جهان است






RSS


 تأثیر نیت در چشمه بودن و چاه بودن

یک خانم مهربان و صبور و هنرمند رو در نظر بگیرید که تعدادی مهمان دعوت کرده و با صبر و حوصله و ازشون پذیرایی میکنه و غذاهای بسیار خوشمزه ای هم درست کرده:

اگر نیت ایشون این باشه که نظر مثبت مهمان ها و تشکر اونها را به دست بیاره، نحوه پذیرایی و نگاه کردن و لبخند زدن و حرف زدنش طوری میشه که تشکر اونها رو بر بیانگیزه. مثلا دائم حواسش به همه هست و به همه لبخند میزنه و می پرسه که اگر کم و کسری هست بی تعارف بگین و یا اینکه از همه می پرسه که اگر غذا رو نمی پسندین غذای دیگری هم هست. اینطوری مهمان ها به طور دائم از هنرش تعریف می کنند و در وصف سلیقه و هنر و غذایی که پخته، همه صفات خوب رو ردیف می کنند.

اگر مهمان ها اینقدر فهمیده باشند که این عکس العمل ها رو نشون بدهند، اون خانم بعد از مهمونی احساس خوبی داره و شاید تا آخر عمر هم همین کار رو با مهمان های دیگه تکرار بکنه. این وضعیت یک وضعیت نسبتا راضی کننده است ولی عالی نیست. ولی اگر مهمان ها بی فرهنگ باشند هیچ تشکری نمی کنند و بلکه با چندتا ایراد گرفتن و غرغر کردن، همه زحمت های اون خانم رو به باد میدهند و ایشون بعد مهمانی خستگی به تنش میمونه و احتمالا خاطره این روز براش تبدیل به عقده ای میشه که در مهمانی های دیگه یا مهمانی با همین افراد، تبدیل به رفتارهای سردتر و کم محبت تر میشه.

حالا اگر هدف ایشون، تشکر مهمان ها نباشه، بلکه چون خودش انسان هنرمند و مهربانی است، دوست داره به دیگران محبت بکنه و دوست داره هنر رو منتشر بکنه، اولا شخصیت بزرگوار و بی نیازی داره و نیاز نداره که تشکر مهمان ها رو با لبخند و سوال و محبت بر بیانگیزه ولی در عین حال چیزی از محبت و لبخند و صبوری هم کم نمیگذاره. دوم اینکه مهمان ها چه تشکر بکنند و چه تشکر نکنند و چه غرغر بکنند، ایشون از کارهای خوبی که کرده راضی است و احتمالا اگر از بین غرغرها متوجه نقصی هم بشه، چون به هنر و نیکی علاقه مند هست، دفعات بعد اون نقص رو برطرف میکنه . بعد از مهمونی هم اگر واقعا نیتش گسترش هنر و نیکی بوده باشه، فارغ از اینکه مهمان ها چقدر شکرگزار بودند، احساس خوشحالی داره. این آدم هیچ وقت بعد از مهمانی ناراحت نیست و هیچ وقت هم رفتارش بدتر و سردتر از دفعه قبل نمیشه. هر چند که ممکنه از بی فرهنگ بودن و ناسپاس بودن مهمان ها براشون ناراحت باشه و برای اصلاحشون تلاش بکنه، ولی این تلاش ارتباطی به ناراحتی فردی ایشون نداره ودر محبت و هنر این فرد تأثیر نمیگذاره. این وضعیت یک وضعیت عالی بلکه متعالی است!

در مجموع اگر انسان مثل چشمه باشه و تمام معادلات جهان رو از داخل خودش به سمت بیرون حل بکنه، بر روی تمام معادلات جهان تأثیر خواهد گذاشت و از هیچ پدیده ی منفی هم تأثیر منفی نخواهد گرفت. اما کسانی که منتظر هستند که از روی رفتار بقیه و عملکرد بقیه و اتفاقات جهان تصمیم بگیرند که چکار باید بکنند، تبدیل به یک چاهی میشند که معادلات جهان اعم از خوب و بد به داخل اونها سرازیر میشه. این آدم ها اگر شانس بیارند ورودی های خوبی بگیرند، احتمالا خروجی های خوب میدهند ولی اگر ورودی های بد دریافت کنند، خروجی بد خواهند داد و در مجموع هم انسان های کم تأثیری در جهان آفرینش میشند.


* شعرهایی که نام شاعر ندارند، یادگار روزهایی هستند که شعر می گفتم. (علی.ش.ق)

تاریخ انتشار: ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ
٢٤ تیر ۱۳٩۳
نظر شما ()

لینک دائم مطلب: http://einshinghaf.persianblog.ir/post/207/
دسته بندی: فلسفی



 خلیج خدا به جای خلیج فارس

مقدمه:
با توجه به انتقادات ارزشمند برخی از دوستان بعد از انتشار این مطلب لازم دیدم که در صدر این مطلب توضیح بدهم که سوال و جواب های مطرح شده در این متن، باید کاملا در یک فضای تئوری مورد بررسی قرار بگیرد و نگاه عملکردی و کارکردگرایانه به آن باعث سوء برداشت می شود. به عنوان مثال پیشنهاد می کنم هرجا که احساس کردید که نویسنده این مطلب انسانی بی خیال یا بی عاطفه است، نام کشور ایران را با یک کشور فرضی (مثلا ناریا) عوض کنید و آن جمله را دوباره در یک فضای تئوری فارغ از نام ایران بخوانید.

قبلا در قالب یک شعر {پی نوشت 1}  گفته بودم که اعتقادی به مرز کشورها و اسم کشورها ندارم. کشورهایی که امروز روی کره زمین نامگذاری شده اند، نتیجه جنگ ها و خونریزی هایی هستند که در طول تاریخ صورت گرفته است. مثلا مرز شمالی ایران نتیجه زیاده خواهی روس ها و بی عرضگی ایکس علیشاه ها و مرزهای شرقی ایران نتیجه آدم کشی و کشورگشایی و میزان زور بازوی سربازان نادرشاه هستند و از طرف دیگر بخش هایی از کره زمین که امروز سوریه یا پاکستان یا عراق نامیده می شوند، روزگاری جزو ایران بوده اند و الآن نیستند.

ما اینقدر موضوع این مرزها را جدی گرفته ایم که مثلا اگر خدای نکرده در سرخس انفجاری رخ بدهد و یک نفر کشته شود، بسیار ناراحت میشویم و حتی به فکر آخرت و قیامت هم می افتیم ولی اگر چند کیلومتر آن طرف تر در ترکمنستان انفجار یا زلزله ای رخ بدهد و 5000 نفر بمیرند، در حد یک خبر از آن می گذریم. آدم های این طرف مرز را هموطن می دانیم و وظیفه الهی و انسانی میدانیم که به آنها خدمت کنیم، ولی آدم های آن طرف مرز را چون حضرت فلانشاه نتوانسته سرزمینشان را اشغال کند، افغانی های غریبه می دانیم و هیچ احساس وظیفه ای در مورد آنها نداریم، ولو آنکه مسلمان و شیعه اثنی عشری هم باشند! و برعکس اگر اشرف افغان مثلا استان خراسان را به یغما برده بود، الان لابد هیچ احساس خاصی به هم وطنان عزیزتر از جان خراسانی نداشتیم و ای بسا به آنها به چشم کارگر افغانی نگاه می کردیم!


 (توضیح تصویر: ایران چند سال پیش به این شکل بوده است و ما الان نه تنها هیچ احساس تعصبی نسبت به بخش های حذف شده نداریم، بلکه بسیاری از بخش های بنفش رنگ را دشمن خود می دانیم. فرزندان ما نیز ممکن است در آینده ای به همین نزدیکی مثلا استان تهران یا استان یزد را یک کشور رقیب و بلکه دشمن ایران بر شمارند و از عقیده خود احساس وطن پرستی بلکه خداپرستی کنند)

با این مقدمه سه موضوع را عرض می کنم که امیدوارم فکر کردن به آنها باعث تعمق مجدد در برخی اصول اعتقادای گردد:

موضوع اول:
با عرض شرمندگی از همه دوستان وطن پرست که ممکن است این پاراگراف باعث رنجش خاطرشان شود، باید بگویم که به نظر من یکی از موضوعات پوچی که مدت زیادی هست عده زیادی را درگیر خودش کرده است، قضیه خلیج فارس هست و دعوای عبثی که بر سر اسم آن به وجود آمده است. اینکه اسم آن تکه از آب های زمین چه باشد واقعا چه اهمیتی دارد؟ از دید کسانی که به خدا اعتقاد دارند، شاید درست تر این باشد که ببینیم نام آن آبها چه باید باشه تا انسان ها، از نظر خداوند انسان های خوب تری باشند؟ آیا اسم فارس یا اسم عربی کمکی می کند که خداوند از انسان ها راضی تر باشد؟ راستی اسم "خلیج خدا" یا "خلیج انسان" چطور است؟ مگر بخش هایی از ایران که قبلا به نام شام و به نام افغانستان و به نام روسیه بود و الان به نام ایران است، بد شد که تغییر نام پیدا کرد؟ آیا هر تغییر نامی بد است یا فقط تغییر نام هایی بد است که نفس ما از آن بدش می آید؟

در اخبار خواندم که پیشنهاد داده شده اسم خیابانی که سفارت امارات متحده عربی در آن هست به خلیج فارس تغییر داده بدهند تا مسئولان کشور فرضی امارات مجبور باشند در نامه نگاری ها از نام خلیج فارس استفاده کنند. تصور کنید که اگر امارات هم در مقابل اسم خیابان سفارت ایران را خلیج عربی بگذارد و کشورهای هم پیمان صهیونیست ها نیز اسم خیابان های سفارت ایران را خیابان اسرائیل بگذارند عجب آش شله قلم کاری می شود! آنوقت است که ما هم  به فرمایش حضرت علی (ع) باید یک بار قبل از مرگ بمیریم تا ببینیم خداوند و فرشته ها از بالا چقدر به این دعواهای عبث سیاستمدارها و وطن پرست ها به چشم حقارت می نگرند.

( ناگفته نماند که در موضوع نام خلیج فارس، اعراب و سایر توطئه گرانی که این بازی پوچ را شروع کرده اند، بسیار سطحی نگرتر از وطن پرستانی می دانم که در دفاع از نام خلیج فارس برخاسته اند)

موضوع دوم:
موضوع دیگری هم هست که خودم به اندازه کافی به آن فکر کرده ام و جواب های مناسب برایش پیدا کردم. اما سوال را مطرح می کنم تا اگر مایل بودید شما هم به آن فکر کنید.

موضوع مورد نظر، موضوع ذخایر ارضی موجود در خاور میانه هست. زمانی که مسئولان کشور بگویند که ابرقدرت های فاسد غرب قصد دارند با ورود به خاورمیانه، منابع آن را به غارت ببرند. به نظرم باید از خودمان سوال کنیم که:

اولا: چه کسی گفته است که این منابع ارضی برای ما ایرانی ها یا عراقی ها یا عربستانی ها آفریده شده است؟ آیا مرزهای تخیلی که نتیجه خونریزی های تاریخی است این مالکیت را مشخص می کند؟ اگر این وجدانا این مرزها را معیار مالکیت از دید خداوند می دانیم، این را هم باید قبول کنیم که اگر مثلا آمریکا و انگلیس با خونریزی بخشی از این مرزها را از آن خود کردند، به حقیقت مورد نظر خداوند دست یافته و مالک حقیقی آن هستند.

ثانیا: از دید خداوند اگر مثلا آمریکا و انگلیس نفت و گاز خاورمیانه را برداشت کنند بدترین دزدی را مرتکب شده اند یا مردمان خاورمیانه که همین الان مالک چاه های نفتی هستند، از دید خداوند دزد محسوب می شوند؟ به عبارت دیگر آیا خط کشی های مرزی کشورها بر فراز چاه های نفتی است که موضوع مورد نظر پروردگار است یا عملی که انسان ها با نفت انجام می دهند موضوع مورد نظر خداوند است؟

اگر به نظر شما موضوع مرزها از نظر خداوند کم اهمیت تر از موضوع عملکرد انسان هاست، جا ندارد از خود سوال کنیم که اگر هر کشوری (حتی کشورهای مسلمان) به منابع نفتی ایران حمله ببرند، آیا وظیفه الهی خود می دانیم که از چاه های نفت دفاع کنیم و دست آنها را از بازو قطع کنیم و در این راه مثلا شهید هم بشویم و یا اینکه فارغ از موضوع وظیفه الهی، تعصبات مرزی و قبیله ای است که ما را به مقابله فرا می خواند؟

نکند ما صرفا از مالکیت جغرافیایی مرزهای نادرشاه و فتحعلی شاه دفاع می کنیم و اشتباها فکر می کنیم از مرزهای خداوند دفاع می کنیم؟ (یاد آوری می کنم که این سوالات را به منظور کنکاش شخصی شما مطرح می کنم و این سوالات لزوما به همین شکلی که مطرح می کنم در ذهن من بی جواب نمانده اند)

موضوع سوم:
لازم است به بعضی ها یادآوری شود که امام زمان (عج) فقط امام مرزهای فعلی ایران نیستند! خیال نکنید که اگر در ایران فساد زیاد بشود و عنان همه چیز از اقتصاد و سیاست و اخلاق و مذهب و اسلام و انقلاب و... از هم گسیخته شود، کمکی به ظهور حضرت شده است! الان سالهاست که در اقصی نقاط دنیا اخلاق به اوج فساد خودش رسیده و در بسیاری از کشورها با مرزهای تخیلی که توصیفش را کردم، اقتصاد و سیاست و مذهب و دانش و... به فضاحت کشیده شده و حتی پیش از این در همین مرزهای توهمی ایران هم حرمت اخلاق و مقدسات و حرمت خون انسان ها شکسته شده است. و بالعکس در بسیاری از نقاط جهان اخلاق و مذهب و سیاست و اقتصاد و... که زمانی خراب و فاسد بوده، الان در شرایط قابل قبول و پسندیده ای هست و این روند تا ظهور حضرت هم ادامه خواهد داشت.

فلذا اگر در بخشی از مرزهای توهمی زمان و مکان ساکن شدیم، نباید معاذالله خداوند یا امام زمان (عج) را نیز، پروردگار و امام محصور در همان مرزها بینگاریم و به خیال آنکه ما انسان های آخرالزمان هستیم، کارهایی را بکنیم که اگر معلوم شد ما در آخر الزمان نبوده ایم، همه محاسباتمان اشتباه از آب در بیاید!

امید آنکه روز قیامت جزو زیانکارترین انسان ها نباشم که "ضلّ سعیهم فی الحیوة الدنیا و هم یحسبون انهم یحسنون صنعا"

پی نوشت: --------------------------------

 فرزند زمین:

من سرخ پوست نیستم ولی انگار
دوست دارم در آن سوی جزیره ای که در آن،
پیرمردی تنها
جامانده از هزار سال ستیز قبایل بومی
سیگار می کشد،
در بین آن درختهای قشنگ و اقیانوس
گهواره ای ببندم و آرام تر شوم...

یا اینکه کاش
چندین و چند سال پیش از این
در جنگ پرتغال و جنوب کشته می شدم
بعد از هزار سال خبر می دادند
آری فلان نفر فرار کرد ز جنگ
و پناهنده شد به چین،
رفته است بر فراز بلند ترین دیوار
از چشمه حیات
اکسیر می خورد...

من فکر می کنم
این مرزهای به جامانده ز خون ها و جنگ ها
از روی نقشه ها
یک روز می رود...
باید دعا کنیم
هر جا که روی اوست
بوی وطن دهد

باید دعا کنیم...


* شعرهایی که نام شاعر ندارند، یادگار روزهایی هستند که شعر می گفتم. (علی.ش.ق)

تاریخ انتشار: ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ
٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
نظر شما ()

لینک دائم مطلب: http://einshinghaf.persianblog.ir/post/194/
دسته بندی: فلسفی ،مذهبی ،سیاسی



 آیا بشریت در حال پیشرفت است؟

آیا بشریت در حال پیشرفت است؟ این سوالی است که شاید به مقتضای سنم چند سالی است درگیر پاسخ دادن به آن هستم. آنچه که اینجا می نویسم تمام فکرها و مثال هایی نیست که در این سالها به ذهنم خطور کرده است. بلکه خلاصه ای است از جوابی که در این نصفه شب، برای پاسخ دادن به یک پرسش گر سرزده خیالی، به ذهنم می رسد. پرسشگری که به نظرم اگر در دادن جوابش پیش قدم نشوم هیچ وقت این سوال را از من نخواهد پرسید...

من معتقدم که بیش از نود درصد افرادی که راه تحصیلات دانشگاهی و کسب علوم پیشرفته را پی می گیرند، هیچ وقت از خودشان در مورد پیشرفته بودن مسیری که در آن هستند سوال نمی کنند. نود درصد را به خاطر این می گویم که جایی برای خطا گذاشته باشم. اما حقیقت آن است که در این همه سال تحصیل کردن و به خصوص 7 سال تحصیل دانشگاهی، هیچ کسی را ندیدم که این سوال را مطرح کند یا اصلا به بحث کردن در مورد این سوال علاقه ای داشته باشد.

 ما از بچگی علاوه بر زبان مادری، می آموزیم که نباید لباس هایمان را کثیف یا پاره کنیم. از 5 سالگی مهدکودک می رویم و معلمان ما تلاش می کنند تا نظم و ترتیب را در قالب آموزش های گوناگون به ما یاد بدهند. از 7 سالگی با گریه به مدرسه ای می رویم که همه چیز آن سر ساعت است. زنگ سر ساعت می خورد و بچه ها با صف وارد کلاس ها می شوند. برای ننوشتن مشق ها تنبیه بدنی یا نمره ای می شدیم و خلاصه در طی دو سه سال اول تحصیل به یقین رسیدیم که باید از برخی کارهای زشت دوری کنیم. هیچ کس نمی پرسد که چرا بچه ها در اولین روزهای مدرسه رفتن گریه می کنند؟ هیچ کسی نمی پرسد که چرا ننوشتن مشق شب تنبیه دارد؟ برای هیچ کس جالب نیست که چرا بچه ها به محضی که چشم ناظم را دور می بینند، صف ها را به هم زده و برای رسیدن به کلاس مسابقه می دهند؟ چرا تمام زنگ ها سر ساعت می خورد؟ و صدها سوال دیگر که هیچ وقت دوست نداریم برای آنها جواب پیدا کنیم....

اینگونه تربیت و اینگونه رفتارها همانند زبان مادری در دل و روح کودکان می نشیند و بعدها هما طور که در خلوت خود با زبان مادری تفکر می کنند، به هر موضوعی که فکر می کنند، با همین منطقی که با آن بزرگ شده اند سنجش می کنند و جواب می گویند. به این ترتیب تا وقتی که این نوع تربیت تکرار می شود، یافتن جواب جدید برای این سوال که آیا بشریت در حال پیشرفت است، نسل به نسل بی نتیجه می ماند.

 به نظرم مبهم ماندن این سوال های اساسی، ریشه در حدود 200 سال پیش دارد. زمانی که انسان توانایی های خود را در به کارگیری انرژی و نخستین ماشین های کمک دست انسان کشف کرد. بله! انقلاب صنعتی.

 ما مردمان نسل انقلاب صنعتی نیستیم. اما جواب این سوال ها در 200 سال پیش، به همراه اجداد ما دفن شد و به نظر من اینطور می رسد که از بین آن همه انسان در مرز انقلاب صنعتی، هیچ کدام نتوانستند وضعیت پیشرفته بودن زندگی قبل از انقلاب صنعتی را برای فرزندان خود بازگو کنند؛ و از آن نسل به بعد، همانند پروسه فکر کردن که عرض کردم حقایق را به زبان مادری خود ترجمه می کنیم، نگاه کودکانی که از آن پس به دنیا آمدند به مبحث پیشرفت، به صورت صنعتی ترجمه می شود و هیچ کسی نمی تواند پیشرفت را به گونه دیگری توصیف کند. این روند در 200 سال گذشته که حدود 8 نسل را در بر می گیرد تکرار شده است و از آن پس کسی نمی تواند سوال ها را بدون ترجمه کردن به زبان صنعت پاسخ بدهد.

 تاریخ انقلاب صنعتی به وضوح بیان می کند که چگونه شهرها از حالت پراکنده به متمرکز تبدیل شد و به این ترتیب پیشرفت افراد به پیشرفت جامعه متمرکز شده تبدیل شد؛ چگونه صنعتگرانی که بدون دغدغه از به دست آوردن روزی، به هنرهای فردی مشغول بودند، تبدیل به کارگران کارخانه هایی شدند که کوچک ترین تاخیری در روند کاری آنها باعث ضررهای بزرگ می شود؛ چگونه جریان به دست آوردن روزی، مکانیزه شده و در نهایت نشان می دهد چگونه پیشرفت صنعت باعث بروز نگرانی از محدودیت منابع و ایجاداختلافات بشری شد.

 آیا عجیب نیست که جنگ های جهانی زمانی اتفاق افتادند که بشر در مغرورانه ترین روزهای تاریخ از نظر علمی به سر می برد؟

 با سرعت گرفتن رشد علم آکادمیک و سرعت گرفتن صنعت که به بزرگ ترین افتخار بشریت تبدیل شده است، به طور ناخودآگاه در ضمیر همه ما این وسوسه جریان دارد که شتاب گرفتن تکنولوژی، منابع طبیعی و امکانات موجود در جهان را با سرعت بیشتری تمام خواهد کرد و اگر من به عنوان یک انسان با این موج همراه نشوم، از بسیاری از نعمات خدادادی از جمله پول محروم می شوم. شاید بسیار جالب باشد که بدانید نسل های آن طرف تر از 200 سال پیش، هیچ گاه برای به دست آوردن روزی با کسی رقابت نمی کردند و هرکس به اندازه ای که خودش زحمت می کشید روزی به دست می آورد. وسوسه رقابت برای به دست آوردن روزی، بخشی از وجود تمام ما نوادگان انقلاب صنعتی است که اصولا با این وسوسه به دنیا می آییم و حقایق را با همین زبان ترجمه می کنیم و به سوالات با همین منطق پاسخ می گوییم و فرزندانمان را با همین وسوسه بزرگ می کنیم که پیشرفت جوامع در راهی است که استقلال اقتصادی و تکنولوژی آن را در این دنیای وانفسا فراهم کند. اگر هم انسان بزرگوار و خداپرستی باشیم این وسوسه به این شکل تغییر شکل می دهد که برای سربلندی کشور اسلامی باید به چنان پیشرفت صنعتی و تکنولوژی دست پیدا کنیم که در برابر غارتگران جهان، از مواهب الهی بی بهره نمانیم.

 آیا تربیت فرزندان در کثیف نکردن و پاره نکردن لباس به این دلیل نسیت که تهیه لباس جدید مستلزم رقابت با افراد جدید و به دست آوردن هزینه خرید لباس است؟ آیا فرستادن کودکان به مهدکودک و مدرسه به این دلیل نیست که ما خوشبختی فرزندانمان را در قرار گرفتن در مسیر 200 سال گذشته بشریت می دانیم؟ آیا گریه کردن کودکان در روزهای نخست رفتن به مدرسه، علامت خوبی برای فطری نبودن این نوع جدایی از خانواده نیست؟ آیا سر ساعت خوردن زنگ مدرسه و نظم و ترتیب برای این نیست که ما می خواهیم کودکانمان در آینده، کارگران منظمی برای ماشین های صنعتی باشند؟ آیا تمام تصور ما از خدمت این نیست که نگران عقب ماندگی کشورمان در برابر سایر کشورها هستیم و در این دنیای رو پیشرفت (!) نباید از دشمنان عقب بمانیم؟...

 نتیجه این روند آن است که ما همه شبیه هم تربیت می شویم و از اینکه از این مسیر دور بیافتیم هراس داریم. به همین دلیل است که قبول شدن در دانشگاه ها چه در ایران و چه در جهان، به هر حال یک ارزش اجتماعی محسوب می شود. مهندسی که در تخصصی ترین علوم جهان در حال کشف سلاح های سوپر پیشرفته است، از دید همگان، باسوادترین افراد روی زمین محسوب می شود. به هیچ وجه از کسی نمی پذیرم که "علم در خدمت جنگ است" را انکار کند. به چشم خود دیده ام که تمام پروژه های فوق لیسانس به بالا و بسیاری از پروژه های لیسانس و به طور ویژه در دانشکده های فنی و مهندسی در خدمت جنگ است و اساتید به طور آگاهانه و دانشجویان به طور ناخودآگاهانه با دامن زدن به روند پیشرفت علم که همواره وسوسه رقابت را تقویت می کند، در حال تدارک دیدن جنگ های جدیدی برای بشریت هستند. کمتر پروژه ای در دانشگاه ها تعریف می شود که در خدمت پیشرفت تسلیحات نباشد و این روندی است که این نوع علم آموزی و این نوع پیشرفت صنعت برای انسان ها به ارمغان آورده است. رحمت خدا بر انیشتن باد که هرچند به این روند کثیف خیلی کمک کرد، اما لا اقل اینقدر فهمیده بود که توانست پیش بینی کند جنگ جهانی چهارم با چوب و چماق صورت می گیرد. اگر منحنی های تصاعدی پیشرفت تکنولوژی را که مهم ترین اسباب افتخار بشریت شده است، دیده باشید، به راحتی می توان نتیجه گرفت که پیشرفت علم با دید رقابت برای به دست آوردن روزی، منجر به کشف چه سلاح های پیشرفته ای می گردد. ساده لوحانه است اگر تصور کنیم این روند شتاب دار تکنولوژی به تسلیحات سرایت نکرده است و تنها محصولات رفاهی و بهداشتی بشر هستند که در حال پیشرفت هستند.

 اگر هدف پیشرفت بشر رضایت از زندگی است، آیا به نظر شما ما با این همه پیشرفت که کرده ایم از زندگی راضی تریم، یا به طور مثال افرادی که در قرن های دور در روستایی به دنیا می آمدند و از اول تا آخر خدا را فقط زمین زراعی خود می دیدند و می مردند؟ اگر واقعا هدف ما از پیشرفت در نهایت رضایت از زندگی است، چرا با اطمینان آن را فقط در غرق شدن در دنیای پیشرفته صنعتی می جوییم که پیشرفت آن ارتباطی با رضایت از زندگی ندارد؟ چرا فرض زندگی روستایی را از اساس با تبر ریشه کن می کنیم. آیا ما حقیقتا به دنبال رضایت از زندگی هستیم یا پس از انقلاب صنعتی به اشتباه به جای رضایت، به دنبال پیشرفت هستیم؟

شاید اساسی ترین سوالی که به اینگونه فکر ها منجر می شود این است که پیشرفت به خودی خود خوب است یا زمانی خوب است که در خدمت رضایت از زندگی باشد. آیا می توانید تصور کنید رضایت از زندگی در کدام حالت بیشتر است؟

1- زندگی ابتدائی و بدون محصولات رفاهی و حتی سطح بهداشت پایین + آرامش روحی
2- زندگی در جهان پیشرفته صنعتی با تمام امکانات رفاهی + نگرانی دائمی از رقابت برای به دست آوردن روزی

 آیا آفریدن آرزوهای جدید بر اثر پیشرفت علم باعث رضایت مردم می شود یا مردمی احساس خوشبختی می کنند که به تمام آرزوهای خود رسیده اند؟

 مثلا یک فرد روستایی بیشتر احساس خوشبختی می کند که تمام دنیایش در محصول خوب خلاصه می شود و خبری از دلال ها و مغازه داران و مردم شهری ندارد که چندین برابر او سود می کنند، یا مغازه داری که هر روز با اضطراب کلاهبرداری از روستاییان جدیدی به مغازه پیشرفته خود می رود؟

 مثلا رئیس جمهور یک کشور صنعتی از زندگی خود رضایت بیشتری دارد یا یک زن از دنیا بی خبر که در همان کشور در یک خانه چوبی روستایی، آش خوشمزه ای برای خانواده اش پخته است؟

مثلا یک دکتر تحصیل کرده که به صورت تمام وقت در چندین مرکز علمی در حال تولید علم است و احتمالا احساس خوب خدمتگزاری و هل دادن دنیا به سمت پیشرفت دارد و در این راه حتی فرصت کافی برای صبحانه و ناهار و شام ندارد، در حال پیشرفت و خوشبختی است یا کارگر ساختمانی که بدون احساس خاصی نسبت به بزرگواری خویش، آرام آرام کار می کند و نه از سرما و گرما شکایت دارد و نه از کیفیت اشکنه ای که هر روز ظهر می خورد شکایت دارد و هر شب بدون دغدغه از کیفیت اشکنه فردا ظهر، راحت می خوابد؟

مثلا من که از شدت سرمای کولر ماشین در روزهای گرم ناراضی هستم و غرغر می کنم از داشته های خود خرسندترم یا کارگر آسفالت سوراخ کن که وسط آفتاب ظهر با دریل خشن خود آسفالت سوراخ می کند و بعد با خیالی راحت تر از همه پادشاه های جهان، نان و پنیرش را می خورد و از خدا و همسر و صاحب کار و به خاطر لقمه خوشمزه ای که می خورد، راضی و شکرگزار است؟

کسی می تواند صادقانه بگوید که هدف از پیشرفت رضایت از زندگی است یا چیز دیگر؟ اگر هدف رضایت از زندگی است چرا پیشرفته ترین افراد دنیا بدبخت ترین ها و پر مشغله ترین ها در زندگی فردی هستند و در دید کلان هم، پیشرفته ترین کشوری که بقیه کشورها برای عقب نماندن از او تلاش می کنند، غارتگر ترین و پیچیده ترین و زشت ترین سیاست های جهانی را دنبال می کند؟

 بدون نیاز به دلیل مشخص و واضح است که هر چقدر کشورها قوی تر و پیشرفته تر هستند، ارتش های قوی تری دارند و نقش آنها در جنگ های جهانی و قتل و غارت پررنگ تر است. اصلا بهتر است بگویم که هر کشوری که ارتش قوی تری دارد و می تواند روزی مردم کشورش را با قدرت بیشتری از چنگ رقبا در بیاورد یا از چنگال رقبا با قدرت بیشتری دفاع کند، در لیست کشورهای پیشرفته، مقام بالاتری کسب می کند... باز هم توضیح این پدیده در این است که تمام تلاش نوادگان انقلاب صنعتی در راستای بهره گیری بیشتر از مواهب رو به اتمام (!) روی زمین و پاسخ به وسوسه عقب نماندن در کسب روزی است.

 آهای تحصیل کردگان دنیا! به راستی آیا ما تحصیل کردگانی که هرکدام در کشور خود یک قدم در قدرتمند کردن کشورمان برای جنگ های آینده بشریت تلاش می کنیم و از همین راه امرار معاش می کنیم، به بهشت می رویم یا بی سوادانی که برای به دست آوردن روزی عرق جبین می ریزند و آخر هم در جنگ های ما کشته می شوند؟ ما سیاست مداران درجه 1 و ما دانشمندان درجه 1 که نهایت پیشرفت جهان را در ناسا و ارتش آمریکا و (مراکز مشابه در تمام کشورها) می بینیم و در دانشگاه های خود که مرکز هل دادن تکنولوژی به سمت جلو (به کدام هدف؟) پوست می اندازیم، هیچ وقت خجالت نمی کشیم که هنگام جنگ، سرباز صفرهای طفلکی را که نتوانسته اند مهندسی و دکترا و سوپردکترا بگیرند، اجبارا به جبهه های جنگ می فرستیم تا تاوان کثیف کاری های ما را پس بدهند و ما از اینکه توانسته ایم با تلاش های صادقانه خود، سلاح های پیشرفته تری در خدمت آنها بگذاریم احساس رضایت و خدمت می کنیم...

  ما تا زمانی که به این سوال ها جواب ندهیم، نسل به نسل پیش فرض ها را به نسل های بعدی منتقل می کنند. امیدوارم هیچ گاه فرزندم این سوال ها را از من نکند. زیرا من هم جزو کسانی هستم که از ترس همراه نشدن با این سیل بشریت سوز(!) همان کارهایی را می کنم که از 200 سال پیش جای حقیقت را گرفته است و به راستی نمی دانم خداوند در قیامت این ناتوانی در تغییر مسیر را از ما خواهد پذیرفت یا نه. من توانایی تغییر مسیر دنیا را ندارم و نمی توانم داستان روزهای قبل از انقلاب صنعتی را برای تمام کودکانی که به دنیا می آیند تعریف کنم. حتی نمی توانم خودم را از این مسیر ناخواسته بیرون بکشم و طرحی نو در اندازم. برای کسی که معتاد به مواد مخدر شده است، مصرف آن بسیار بدیهی است و نیاز به دلیل ندارد؛ من حتی نمی توانم این درد دل ها را برای فرزندانم بکنم. با چه رویی از آنها خواهم خواست که به اعتیاد ما دچار نشوند؟

از مردن نمی ترسم. اما از این می ترسم که لحظه ای که می میرم حقایقی برایم روشن شود که بفهمم تمام زندگی و زنده بودنم را تلف کرده ام و از این می ترسم که بازگشت ناپذیر بودن مرگ، راست باشد.

 معامله دردآوری است؛ اما برای کمک به خوشنودی و خوشبختی تمام کسانی که می شناسم، تصمیم دارم -برای همیشه- هرکس در باره خوشبختی از من سوال کرد، بدون فکر کردن به این همه سوال های بی جواب -راست یا دروغ- فقط جواب آری بدهم. شاید این سهم من باشد از تقسیم خوشحالی در بین انسان ها... بسم الله.


* شعرهایی که نام شاعر ندارند، یادگار روزهایی هستند که شعر می گفتم. (علی.ش.ق)

تاریخ انتشار: ساعت ٤:۱٩ ‎ق.ظ
٢٧ خرداد ۱۳۸٧
نظر شما ()

لینک دائم مطلب: http://einshinghaf.persianblog.ir/post/172/
دسته بندی: فلسفی