اما ع.ش.ق
قسم به عشق که داستان دلم با عشق، حدیث شیشه و سنگ است


شعرهايی که نام شاعر ندارند، يادگاری روزهايی هستند که شعر می گفتم





درباره: ع.ش.ق
صفحه نخست
ليست تمام مطالب

آرشيو زمانی:

تیر ٩۳
شهریور ٩۱
اردیبهشت ٩٠
آبان ۸٩
مهر ۸٩
امرداد ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
مهر ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢
اسفند ۸۱
بهمن ۸۱
دی ۸۱
آذر ۸۱
آبان ۸۱
مهر ۸۱
شهریور ۸۱


مطالب اخیر

  تأثیر نیت در چشمه بودن و چاه بودن
  غیبت امام عصر و پست مدرنیسم
  ترجمه ملمع سل المصانع رکبا تهیم فی الفلوات - سعدی
  ما مخاطب همه آیات قرآنیم
  فرازهایی از عهدنامه مالک اشتر
  اختلاف اصلاح طلبان و حاکمیت به زبان ساده
  تأملی در مورد شعیب ابن صالح و سید خراسانی
  حکم شرکت در مسابقات پیامکی تلویزیون
  لگد کردن پرچم اسرائیل
  شورای امنیت، شورای نگهبان جهان است






RSS


 غیبت امام عصر و پست مدرنیسم

قبلا در این مقاله تلاش کردم بنویسم که چگونه از دید یک انسان مسلمان که عقاید خود را بر حق می داند، افراد گمراه می توانند محترم شمارده شوند و توضیح دادم که احترام گذاشتن به افراد گمراه به چه معناست و با چه معانی دیگری نباید اشتباه گرفته شود. در این نوشته سعی دارم به این موضوع بپردازم که چرا انسان ها به مرحله ای از تاریخ رسیده اند که افراد گمراه زیاد شده اند و تکلیف ما در معاشرت با آنان چیست؟

در مطالعاتی که برای کنکور ارشد هنر داشتم با مفهوم پست مدرنیسم (البته بیشتر معطوف به تاریخ هنر) آشنا شدم و تا حدودی فهمیدم که بشریت چه مراحلی را پشت سر گذاشته است تا به این روزگار پست مدرن رسیده.

به طور خلاصه در فضای پست مدرن چیزی به معنی "اصول" وجود ندارد و هنرمند پست مدرن یا متفکر پست مدرن، همین که حرفی برای گفتن دارد یعنی یک "اصل" برای خودش بنا کرده است. هر کسی که آن اصل را پسندید حمایتش می کند و هر کس که نپسندید به دنبال اصول دیگر می رود. به بیان دیگر بشر سنتی، اصول خود را از پیامبران و ادیان و سنت ها دریافت می کرد ولی بشر امروزی خود را محور حق می پندارد و خودش برای خودش اصول وضع می کند (صراط های مستقیم!). این به آن معنا نیست که دیگر انسان سنتی وجود ندارد و ادیان نقشی در جهان امروزی ندارند. بلکه به این معناست که با تکثر موجود در جهان امروزی، دینداران نیز همانند تمام گروه ها، گروهی (بزرگ) از مردم هستند که آنها هم خود را حق می پندارند و فکر می کنند که کلیدهای سعادت را می شناسند.

معمولا در ریشه یابی پست مدرنیسم و اینکه چرا بشریت به چنین مرحله ای رسیده است، فقط به ذکر تاریخ و تغییرات بشری اکتفا می شود، اما به این نکته نمی پردازند که چرا این تغییرات اتفاق افتاد و چرا تغییرات دیگری اتفاق نیافتاد!

از نظر بنده مهم ترین عاملی که باعث شده است جهان سنتی به تدریج تبدیل به جهان پست مدرن بشود، غیبت ولی عصر (عج) و قطع شدن ارتباط مستقیم انسان ها با منابع وحی است. در طی هزاران سالی که پیامبران در میان مردم حضور داشتند و با معجزه یا دلیل به مردم می قبولاندند که از جهان بالادست پیام های ارزشمندی برای آنها دارند، تمام کشمکش های بشری بر سر این بود که آیا این پیامبران راست می گویند یا نه و سرنوشت بشریت با موضوعاتی همچون ایمان آوردن، تکذیب کردن، عذاب الهی، معجزات الهی و... گره خورده بود. اما پس از ظهور دین اسلام و نزول قرآن و سپس غیبت امام زمان (عج)، گویی که از نظر خداوند جهان به مرحله ای از تاریخ رسیده است که با در دست داشتن قرآن (و هدایت غیر مستقیم امام عصر) بشریت باید بتواند خودش حق و باطل را تشخیص دهد و انتظار می رود که با مراجعه به منابع وحی این تشخیص را مستحکم نماید.

شرحه شرحه شدن حقیقت و پیدایش فرقه های مختلف فکری در اسلام، حتی از همان زمان ائمه علیهم السلام و حتی در بین شاگردان مستقیم امام صادق (ع) و یاران نزدیک سایر امامان رخ می داد. هر کدام از آنها بر مبنای استنباط خود از منابع وحی، روشی را در پیش می گرفتند که فکر می کردند منطبق بر حقیقت است و درآن واحد مشاهده می شد که چند نفر از شاگران یک معصوم، هر کدام برای خود شاگردانی به سبک فکری خود تربیت می کنند.

تا زمانی که ائمه معصومین علیهم السلام در میان مردم حضور داشتند، در صورت بالا گرفتن اختلافات بر سر حقیقت، به امام عصر مراجعه میشد و تکلیف یکسره می شد. اما پس از غیبت امام زمان (عج)، دریچه ای بر روی بشریت بسته شده است که دیگر هیچ کسی نمی تواند ادعا کند که حقیقت مطلق نزد اوست. هرچقدر که ما در فرقه فکری خود یقین داشته باشیم که راه درست را با توجه به منابع وحی یافته ایم، افرادی هم تعداد و هم ارز ما وجود دارند که همین فکر را می کنند ولی به نتایج دیگری رسیده اند!

ادعای یافتن حقیقت در طی حدود 1200 سال غیبت مفسران وحی، آنقدر تکثر یافته است که بشر امروزی با هزاران هزار برداشت مختلف از حقیقت روبروست که صاحبان تمام این روش ها بر مبنای یافته ها و استدلال های (مبتنی بر وحی) خود معتقدند که ناب ترین نوع حقیقت را یافته اند. حتی کار به جایی رسیده است که عده زیادی از انسان ها احساس می کنند خودشان خوبی ها و بدی ها را کشف کرده اند و بدون اینکه به یاد بیاورند که پیامبران نیز در پی تشریح همین حق و باطل ها بوده اند، احساس می کنند که برای اولین بار خوبی ها و بدی های جهان را کشف کرده اند و دستاوردهای خود را با افتخار به همنوعان خود اعلام می دارند و خود را بی نیاز از وحی تصور می کنند. به عبارت دیگر تکثر عقاید و بر حق شمردن خویشتن، نتیجه طبیعی وضعیتی است که در غیبت "سبب متصل بین زمین و آسمان" اتفاق می افتد.

در چنین جهانی هر کسی که بر دور عقاید خویش دیوار بکشد و گمان کند که ناب ترین نوع حقیقت را یافته است و دیگران را گمراه بشمارد، هر چقدر در حقانیت خود مطمئن تر باشد به نظر می رسد از سعادتمند شدن در پایان زندگی، دورتر است. قرآن کریم راه یافتن سعادت را به بشریت بشارت داده است و آن "شنیدن سخن" و انتخاب بهترین است. ما چاره ای نداریم جز اینکه دائما بشنویم و بشنویم و بهترین را انتخاب کنیم و همیشه در نظر داشته باشیم که شاید بهتر از آن چیزی که تا امروز شنیده ایم را فردا بشنویم و باید همیشه این آمادگی را در خود زنده نگاه داریم که در صورت بر حق یافتن حرف های جدید، آنها را نیز به کار ببندیم. تنها در صورت زنده نگه داشتن این "حس پذیرش" است که پس از ظهور امام غایب، اگر متوجه بشویم که یک بخشی یا تمام عقاید ما باطل بوده است، از تعجب شاخ در نمی آوریم و می توانیم با دلی آرام و قلبی مطمئن، یافته های خود را با نظرات امام معصوم تطبیق دهیم و در غیر این صورت امکان اینکه در برابر پذیرفتن حقیقت ناب مقاومت کنیم، وجود دارد.

خطرناک ترین کار در دوران غیبت آن است که عقاید خویشتن چنان بر حق بدانیم که گوش خود را بر روی شنیدن حرف های جدید (و مخالف) ببندیم و برای حفظ "ایمان" خود به گوشه ای پناه ببریم که عقاید خود را از تغییر یافتن مصون کنیم. نماد بارز این نوع تفکر "طالبان" هستند که با صدای بلند به تمام جهان اعلام کرده اند که حق را یافته اند و آنقدر در این باور خود اطمینان دارند که بقیه انسان ها را که از نظر آنها باطل هستند به هر روشی نابود می کنند. مثال های کوچک تر آن نیز دوستانی در اطراف ما هستند که حتی برادران مسلمان خود را که اعتقادات متفاوتی دارد، به چشم دشمنانی علیه عقاید شخصی خود و جامعه می بینند.

جهان اطراف ما پر است از آدم هایی که تک تک آنها در خیال خودشان بهترین راه انتخاب کرده اند و ما نمی توانیم به صرف اینکه خود را منطبق بر حق می پنداریم، به جنگ آنها برویم. درغیبت امام، جنگیدن فقط وقتی معنا پیدا می کند که افرادی به جنگ فیزیکی و حذف فیزیکی برخاسته باشند. در غیر این صورت ما به دلیل اینکه ناچاریم در این دنیا زندگی بکنیم، ناچار هستیم با عقاید دیگران معامله کنیم. به رسمیت شناختن دیگران و معامله کردن با آنها به معنای تصدیق کردن و تحسین کردن اعتقادات آنان نیست. بلکه به این معناست که بپذیریم هر کسی حق دارد یافته های خود را تبلیغ کند و دیگران را نسبت به آنچه که حق می پندارد، آگاه کند و اجازه بدهد که دیگران نیز همین کار را برای عقاید خود بکنند. اگر هدف ما از زندگی گسترش و تکثیر حقیقت و تأثیر مثبت گذاشتن در جهان است، با حذف دیگران و با تکفیر آنها موفق به گسترش عقاید خود نخواهیم شد و اگر فضای تنگ و تک صدایی را برای جامعه خود بپسندیم، نباید این را هم فراموش کنیم که انسان ها به صرف انسان بودن و غریزه جستجوگری و حق طلبی، هیچ گاه "تک صدا" را باور نخواهند کرد و هیچ حقیقتی در فضای تک صدا، تکثیر نخواهد شد.

شاید بنیانگذاران هالیوود که هنوز هم میلیاردها دلار خرج سینما می کنند، بهتر از همه مردم دنیا این واقعیت را دریافته اند که در جنگ با انسان های پست مدرن، بهترین ابزار رسانه های فرهنگی و همراه کردن عقیدتی انسان ها در طول زمان است و متاسفانه ما به عنوان بزرگ ترین مدعیان حقیقت، هنوز به فکر حذف فیزیکی دشمنان و فراری دادن منحرفان و زندان کردن مبلغان انحراف هستیم و به این نمی اندیشیم که با سیستم حذفی (بدون جذب)، هیچ گاه توان گسترش آنچه را که حقیقت می پنداریم، نخواهیم داشت.

اینکه جهان بدون پیامبران تا چه وضعیتی پیش خواهد رفت مشخص نیست و طبق بسیاری از پیش بینی ها وضعیت بشر آخرالزمانی بهتر از وضعیت گذشتگان نخواهد بود. اما در این میان هر یک از ما به عنوان کسی که عقاید خود را بر حق می دانیم، دو راه بیشتر نداریم. یکی روش طالبان و بر حق دانستن مطلق خویشتن و تکفیر دیگران است که در صورت ظهور امام معصوم و دیدن اینکه حقایق جدیدی از زبان ایشان بیان می شود که با عقاید ما منطبق نیست، به احتمال زیاد باعث مقاومت در برابر ایشان و پافشاری بر عقاید خویش خواهد بود. روش دیگر انجام تکلیف در حد توان و محترم شمردن انسان ها به صرف انسان بودن (و پتانسیل هدایت داشتن) و معامله با آنها از طریق فعالیت های فرهنگی و تبلیغی است که همواره دریچه ای برای امکان تغییر را باز می گذارد و این امکان را فراهم می کند که در صورت ظهور امام معصوم نیز پذیرای حرف های جدید و متفاوت از عقاید خویشتن باشیم.

به عنوان یک نتیجه جانبی از همین بحث، یادآوری شود که کسانی که دنیا پست مدرن را باور کرده اند (روشنفکران) و زودتر از ما متوجه این موضوع شده اند که انسان ها هر کدام برای خود تعریفی از حقیقت دارند، لزوما انسان های بی دین و بی خدا نیستند. بلکه ممکن است افرادی سنتی و مذهبی باشند که با توجه به درک دنیای متکثر، نسخه سعادت را در این می بینند که بتوان با سایر انسان ها تعامل فکری داشت و آنها را به صرف انسان بودن به رسمیت شناخت. در عین حال هر گونه تلاش برای تغییر عقاید آنها را امری مقدس و مهم تلقی می نمایند.


* شعرهایی که نام شاعر ندارند، یادگار روزهایی هستند که شعر می گفتم. (علی.ش.ق)

تاریخ انتشار: ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ
٢٤ شهریور ۱۳٩۱
نظر شما ()

لینک دائم مطلب: http://einshinghaf.persianblog.ir/post/205/
دسته بندی: پست مدرنیسم ،مذهبی



 ما مخاطب همه آیات قرآنیم

امام علی علیه السلام در خطبه معروف به متقین فرمود:
" أذا مرّوا بآیة فیها تشویق رکنوا الیها طمعا و تطلّعت نفوسهم الیها شوقا و ظنوا انها نصب اعینهم، و آذا مرّوا بآیة فیها تخویف اصغوا الیها مسامع قلوبهم و ظنّوا انّ زفیر جهنم و شهیقها فی اصول آذانهم..."

یعنی:
"(پرهیزکاران) وقتی به آیه ای می رسند که در آن تشویقی است، طمع آن را می کنند و جانهایشان به شوق آن به وجد می آید و آن را در مقابل چشم خود می بینند. و وقتی به آیه ای می رسند که در آن انذار است، گوش دل را به آن می سپارند؛ گویی که زبانه ها و حرارت جهنم در عمق جانشان رسوخ کرده"

ما مخاطب همه آیات قرآنیم. نه اینکه آیات رحمت قرآن را که می خوانیم به خودمان بگیریم و آیات عذاب و انذار را که می خوانیم برای کافران و منافقان احساس تأسف بکنیم.


* شعرهایی که نام شاعر ندارند، یادگار روزهایی هستند که شعر می گفتم. (علی.ش.ق)

تاریخ انتشار: ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ
۱٤ آبان ۱۳۸٩
نظر شما ()

لینک دائم مطلب: http://einshinghaf.persianblog.ir/post/202/
دسته بندی: مذهبی



 فرازهایی از عهدنامه مالک اشتر

عهدنامه امام علی (ع) به مالک اشتر، بارزترین و روشن ترین نمونه از دستورها و توصیه های ائمه معصومین علیهم السلام به فرمانروایان و کارگزاران حکومتی است. به نظر می رسد این پیشنهادها نه فقط برای فرمانروا، بلکه برای کارگزاران و عاملان در هر مرتبه ای نیز قابل استفاده و قابل توجه است. عبارات زیر بخش هایی از این عهدنامه است. یقین دارم که بازگویی وصیت و دستور امیرالمومنین علی علیه السلام، علیرغم ایجاد نارضایتی در عده ای، در مجموع باعث نورانیت جامعه و اصلاح امور خواهد شد.

1- اهمیت حرف مردم پشت سر حاکمان:
مردم در کارهاى تو به همان چشم مى نگرند که تو درکارهاى والیان پیش از خود مى نگرى و درباره تو همان گویند که تو درباره آنها مى گویى.

2- عدم استفاده از خشونت در برخورد با رعیت:
چونان حیوانى درنده مباش که خوردنشان را غنیمت شمارى، زیرا آنان دو گروهند: یا هم کیشان تو هستند یا همانند تو در آفرینش.

3- عدم شادمانی از عقوبت مجرم:
هرگاه کسى را بخشودى، از کرده خود پشیمان مشو و هرگاه کسى را عقوبت نمودى، از کرده خود شادمان مباش.

4- بدون شرح!
مگوى که مرا بر شما امیر ساخته اند و باید فرمان من اطاعت شود. زیرا،چنین پندارى سبب فساد دل و سستى دین و نزدیک شدن دگرگونی ها در نعمت هاست.

5- اهمیت خشم عوام:
خشم توده هاى مردم،خشنودى نزدیکان را بی فایده می کند و حال آنکه اگر توده هاى مردم ازتو خشنود باشند، خشم نزدیکان بی اثر است.

6- دشمن ترین فرد:
باید که دورترین افراد از تو و دشمن ترین آنان در نزد تو، کسى باشد که بیش از دیگران عیب جوى مردم است.

7- عدم اعتماد به سخن چین:
گفته سخن چین را تصدیق مکن. زیرا سخن چین خیانتکار است، هر چند خود را چون نیکخواهان وانماید.

8- برگزیدن وزیر تلخ زبان:
باید که برگزیده ترین وزیران توکسانى باشند که سخن حق بر زبان آرند، هر چندحق تلخ باشد.

9- درخواست از رعیت برای عدم ستایش:
از آنان بخواه که تو را فراوان نستایند، زیرا ستایش آمیخته به تملق، سبب خودپسندى می شود و آدمى را به سرکشى وا می دارد.

10- اصلی و فرعی نکردن مشکلات:
نباید بدین بهانه که به کارهاى بزرگ مى پردازى، از کارهاى کوچک غافل بمانى.

11- توجه به سابقه افراد:
کارگزاران شایسته را در میان گروهى بجوى که اهل تجربه و حیاء هستند و از خاندان هاى صالحی که در اسلام سابقه اى دیرین دارند.

12- اطمینان از دریافت و پاسخ به نامه ها:
غفلت دبیران سبب نشود که نامه هاى عاملانت را به تو نرساند یا در نوشتن پاسخ درست تو به آنها درنگ روا دارند.

13- مجلس عمومی بدون محافظ و نگهبان:
براى دیدار با رعیت به مجلس عام بنشین، مجلسى که همه بتوانند در آن حاضر شوند و بفرماى تا سپاهیان و یاران و نگهبانان و پاسپانان بروند، تا سخنگو بى هراس و بى لکنت زبان سخن خویش بگوید.

14- عدم اعتماد به نزدیکان و خویشاوندان:
بدان که والى را خویشاوندان و نزدیکانی است که در ایشان خوى برترى جویى و گردنکشى است و در معامله با مردم رعایت انصاف نکنند.

15- نحوه برخورد با شک مردم:
اگر رعیت بر تو به ستمگرى گمان برد، عذر خود را به آشکارا با آنان در میان بگذار و با این کار از بدگمانیشان بکاه.

16- تلاش برای صلح با دشمن:
اگر دشمنت تو را به صلح فراخواند، از آن روى برمتاب که خشنودى خداى در آن نهفته است. ولى پس از پیمان صلح،از دشمن برحذر باش و نیک برحذر باش.

17- وفای به عهد حتی با مشرکان:
حتى مشرکان هم وفاى به عهد را در میان خود لازم مى شمرند. پس در آنچه بر عهده گرفته اى،خیانت مکن و پیمانت را مشکن و خصمت را به پیمان مفریب! زیرا تنها نادانان شقى در محضر خداى تعالى، سرکشی کنند.

18- خون ناحق حکومت را از بین می برد:
مبادا که حکومت خود را با ریختن خون حرام تقویت کنى، زیرا ریختن چنان خونى نه تنها حکومت را ناتوان و سست سازد، بلکه آن را از میان برمى دارد یا به دیگران مى سپارد.

19- خودسر و اتفاقی نداریم!
اگر به خطایى دچار گشتى و کسى را کشتى یاتازیانه ات، یا شمشیرت، یا دستت در عقوبت از حد درگذرانید یا به مشت زدن و یا بالاتر از آن، به ناخواسته مرتکب قتلى شدى، نباید گردنکشى و غرور قدرت تو مانع آید که خون بهاى مقتول را به خانواده اش بپردازى.

20- مسأله ای را که همه می دانند حاکم نباید مخفی کند:
مبادا خود را به نادانى زنى در آنچه توجه تو به آن ضرورى است و همه از آن آگاهند. زیرا به زودى آن را از تو مى ستانند.

21- بزرگ نشمردن خدمات و منت نگذاشتن:
زنهار از اینکه به احسان خود بر رعیت منت گذارى یا آنچه براى آنها کرده اى بزرگش شمارى یا وعده دهى و خلاف آن کنى. زیرا منت نهادن احسان را باطل کند و بزرگ شمردن کار، نور حق را خاموش گرداند و خلف وعده، سبب برانگیختن خشم خدا و مردم شود.

22- سخن زشت و عصبانی کردن دشمن نداریم!
سخن زشت بر زبان میاور و قهر دشمن را نیافروز.


* شعرهایی که نام شاعر ندارند، یادگار روزهایی هستند که شعر می گفتم. (علی.ش.ق)

تاریخ انتشار: ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ
۳٠ مهر ۱۳۸٩
نظر شما ()

لینک دائم مطلب: http://einshinghaf.persianblog.ir/post/201/
دسته بندی: سیاسی ،مذهبی



 اختلاف اصلاح طلبان و حاکمیت به زبان ساده

بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم ان لم تکن غفرت لنا فیما مضی من شعبان، فاغفر لنا فی ما بقی منه.
خداوندا ! اگر هنوز ما را در آنچه از شعبان گذشته است نیامرزیده ای، در آنچه از آن باقی مانده ما را ببخش.

در مباحثاتی که با دوستان متدین اصولگرایم دارم، یکی از سوالاتی که تا کنون تلاش زیادی برای پاسخ به آن کرده ام، این سوال است که "اصلاح طلبان آخر آخر حرفشان چیست؟" و چرا با حاکمیت اصطکاک دارند؟

از نظر من اختلاف اصلی میان تئوری اصول گرایی و اصلاح طلبی، اختلاف در چگونگی ایفای نقش دین و حقیقت مورد پسند الهی در حکومت داری است. به بیان خودمانی اصلاح طلبان معتقدند حکومت باید با حرف اکثریت مردم تصمیم گیری کند (تأکید بر دموکراسی و جمهوریت) و اصول گرایان معتقدند که جامعه سعادتمند، دارای حکومتی است که بر مبنای نظر خداوند که آگاه بر جزء و کل امور دنیا و آخرت است اداره می شود (تأکید بر دین).

قبل از اینکه توضیح بدهم من چگونه به عنوان یک انسان "دین باور" نظر اصلاح طلبان را نزدیک تر به حقیقت می دانم، از شما می خواهم تکلیف خود را با این سوال به طور دقیق روشن کنید:

برای فرمانروایی بر مردم یک سرزمین و دوام حکومت، فرمانروایی دین مناسب تر است یا فرمانروایی جمهوریت (فرمانروایی اکثریت)؟

اگر شما معتقدید که اجرای بی قید و شرط احکام الهی را تنها راه سعادت جامعه است، نمی توانید تئوری جمهوریت را به عنوان روش مناسب حکومت داری انتخاب کنید. چرا که اگر صبح از خواب برخیزید و ببینید 90% جامعه (یا حتی 51%) خواهان حکومت غیر الهی شده اند، همچنان راه سعادت جامعه را در اجرای بی قید و شرط نظر خداوند می دانید و از این رو باید به مخالفت و در بدترین حالت به جنگ با اکثریت جامعه برخیزید. موافقان این نظریه، نمونه هایی مانند آیاتی از قرآن مانند "قوموا لله مثنی و فرادی" و یا قیام امام حسین (ع) و یا استناد به روایتی از امام صادق(ع) را به عنوان دلیل اعتقاد خود مطرح می کنند. همان روایتی که امام صادق (ع) به یکی از یاران خویش می فرماید اگر به تعداد این گوسفندان یار وفادار داشتم، قیام می کردم و بعدا که شمردند مشخص شد که تعداد گوسفندان 17 عدد بوده است (والله لو کان لی شیعه بعدد هذه الجداء ما وسعنی من القعود)

مشکل اصلاح طلبان با این طرز فکر کجاست؟
خلاصه حرف اصلاح طلبان آن است که تا زمانی که اکثریت یک جامعه یک نظریه را قبول نکرده باشند، حکومتی که بخواهد با آن نظریه بر آنان حکمرانی کند نیازمند توسل به زور است و طبق تجربه تاریخی، حکومت متوسل به زور، نمی تواند در طولانی مدت مروج و ضامن اجرای نظریات خود باشد. لذا اصلاح طلبان توسل به زور برای تشکیل حکومت و یا اعمال فشار از طریق وضع قوانین را روش مناسبی برای اجرای احکام خداوند و تثبیت اعتقادات مردم در طولانی مدت نمی دانند.

پس جایگاه نظر خداوند و سیره ائمه در تئوری اصلاح طلبان کجاست؟
اگر فرد دین داری که سعادت جامعه را در اجرای احکام الهی می داند در عین حال معتقد به اجرای بدون قید و شرط جمهوریت باشد، نتیجه اش آن می شود که تمام تلاش خود را می کند تا اکثریت جامعه را علاقه مند به احکام الهی بکند. فراموش نکنید که برای علاقه مند کردن مردم به احکام الهی راه های متفاوتی وجود دارد که از جمله آن فعالیت های فرهنگی، امر به معروف و نهی از منکر با زبان و با عمل و حتی جنگ با دشمنانی است که علیه او به جنگ برخاسته اند.

به نظر من کاری که پیامبر خدا در طولانی مدت و در دو مرحله دعوت پنهانی و دعوت آشکار و در غزوه ها کردند، در همین راستا بود که اکثریت جامعه را آماده پذیرش اسلام و برپایی حکومت اسلامی کنند و در سیره حضرت علی علیه السلام نیز عدم قیام به کسب سکان حکومت در دوران اقلیت و پذیرش حاکمیت در دوران اکثریت نشان دهنده اعتقاد آن حضرت به همین روش است. قیام امام حسین (ع) و قیام بالقوه امام صادق (ع) نیز که به آن اشاره کردم، به عنوان حاکم حکومت و برای حفظ بقای حکومت نبود، بلکه همه این تلاش ها، مسیر اصلاح طلبانه ای است که ائمه معصومین امید داشتند به واسطه آن، مردم جامعه آن زمان و در طول تاریخ به اسلام گرایش پیدا کنند و بدیهی است که اگر اقبال عمومی به حاکمیت اسلام در طول حضور ائمه معصومین (ع) رخ داده بود، بدون شک برای برپایی حکومت اقدام می کردند (که چنین فرصتی پیش نیامد) و هر زمان نیز که چنین گرایشی و نیازی به حکومت عدل در سرتاسر مردم جهان فراهم شود، حضرت قائم (عج) به تأسیس آن قیام خواهند کرد.

بنابراین اعتقاد به رای اکثریت برای کسی که دین را راه سعادت جامعه می داند، به معنای بی تفاوتی به اعتقادات مردم نیست، بلکه همراه با تلاشی تمام عیار برای جذب اکثریت مردم به سمت خداوند است.

مگر جمهوری اسلامی مصداق حکومت زور است که اصلاح طلبان با آن مشکل دارند؟

جمهوری اسلامی ایران که ثمره قیام امام خمینی (ره) است، به نظر من نتیجه باور امام خمینی (ره) به تئوری جمهوریت و تلاش ایشان برای همراه سازی مردم با عقاید خودش و نهایتا بروز ثمره تلاش های ایشان در قالب رای 98% به جمهوری اسلامی است و از این نظر که بر پایه نظر اکثریت مردم استوار است شکی در آن نیست.

در جامعه فعلی ایران، به دلیل اینکه اکثریت مردم، توجه به دستورات خداوند را راه سعادت خود می دانند، تفاوت دیدگاه اصلاح طلبی اسلامی و اصول گرایی اسلامی، چندان فرصت ظهور نیافته است. اما با دقت در برخی موضوعات، می توان وجود این دو دیدگاه مختلف را ردگیری کرد و در مورد آثار وضعی مثبت و منفی این تفکرات در جامعه بحث کرد.

تجلی اختلاف نظر فوق در قضیه نظارت استصوابی:

نظارت استصوابی از نقاط اختلاف جدی دو تئوری فوق است که عمق این اختلاف به صورت تحصن نمایندگان و نامه تند به رهبری و اعتراض به شورای نگهبان آشکار شد. اصلاح طلبان معتقدند که امام خمینی (ره) نظام جمهوری اسلامی را با باور به تئوری جمهوریت و تلاش برای هدایت جمهوریت به سمت اسلام برپا کرده است و در صورتی که ما همچنان ادامه دهنده راه همان امام هستیم و مردم نیز همچنان علاقه مند به اسلام هستند، می توانیم با اطمینان به رای اکثریت، اسلام را تمام و کمال اجرا کنیم.

در مقابل معتقدان به نظارت استصوابی بدون اینکه عقیده خود را آشکارا بگویند، نگران این هستند که مبادا بر اثر رای جمهور مردم، افرادی رای بیاورند که به صلاح اسلام نباشد. به بیان دیگر آنها معتقدند که اگر اکثریت مردم اشتباه می کنند، ما موظفیم آنچه را که خودمان فکر می کنیم حق است، اجرا کنیم تا اسلام پایدار بماند.

متاسفانه شورای نگهبان و به طور کلی اصولگرایان، جرأت بیان واضح این عقیده را ندارند و به دلیل منافع سیاسی، خود را مدافع تمام عیار روش امام خمینی (ره) و معتقد به جمهوریت نشان می دهند. درحالی که به نظر من اگر آنان بر حقانیت روش نظارتی خود ایمان دارند، باید این موضوع را صادقانه با مردم در میان بگذارند و امیدوار باشند که همان طور که خداوند امام خمینی (ره) را به دلیل اخلاص در نیت در روش تکیه بر جمهوریت یاری کرد، ایشان را نیز در حفظ دین به کمک نظارت استصوابی یاری کند (مثل این نمونه).

بنابراین موضوع نظارت استصوابی، از مصداق های واضحی است که اختلاف نظر در اعتقاد به جمهوریت و عدم اعتقاد به جمهوریت را آشکار می کند و این اختلاف به قدری جدی است که از آن به عنوان رویارویی نمایندگان اصلاح طلب با شورای نگهبان و رهبری یاد می شود.

ناگفته نماند که در این مطلب، تنها به تحلیل ریشه اعتقادی این اختلاف پرداخته ام؛ سایر اختلافات سیاسی و اجرایی که ریشه در همین نکته دارند خارج از بحث این مقاله است.

تفاوت عملی دو تئوری فوق:

کسانی که معتقدند روش برپایی و نگهداری حکومت اسلامی، همراه کردن اکثریت است، تلاش بیشتری برای دعوت مردم از طریق جذب فرهنگی و گسترش آگاهی ها می کنند و از این رو به افراد بی اعتقاد به چشم سرمایه هایی می نگرند که پتانسیل هدایت شدن و قرار گرفتن در طیف اکثریت را دارند. در این دیدگاه اگر علاوه بر مردم متدین، افراد بی اعتقاد و فراری و بدحجاب و حتی مخالفان (نه دشمنان!) از شما اعلام حمایت کنند، مایه خوشحالی است. چرا که شما به پشتوانه اطمینانی که آنان به شما کرده اند، می توانید آنچه را که می پندارید حق است، با قدرت بیشتری در قالب حکومت اجرا کنید.

به رسمیت شناختن افراد بی اعتقاد که همواره مورد اعتراض متدینان اصول گراست و بعضا از آن به عنوان ابزاری برای متهم کردن اصلاح طلبان به بی دینی سوء استفاده می شود، این طور قابل توضیح است که به رسمیت شناختن افراد بی اعتقاد، مهر تایید بر بی اعتقادی آنان در رسیدن به سعادت نیست! بلکه احترامی قراردادی است که به واسطه اعتقاد به جمهوریت معنا پیدا می کند و در عین حال هر تلاشی برای تغییر اعتقاد آنان، امری مقدس محسوب می شود. (لطفا به تفاوت ماهیت فرد بی اعتقاد و دشمن توجه کنید، تلاش برای تغییر فقط در مورد افراد بی اعتقاد مطرح است، ولی شکی نیست که جنگیدن در برابر دشمن، حکم عقل و دین است)

در مقابل کسانی که معتقدند با نظارت استصوابی می توان اسلام را ضمانت کرد، طبیعتا دغدغه کمتری برای جذب مخالفان خواهند داشت و در طولانی مدت از آگاهی بخشی مردم غافل خواهند شد و چنانچه بر اثر این سهل انگاری به شرایطی بحرانی  برسند، با همین اعتقاد، برای سرپا نگه داشتن حکومت به زور نیز متوسل خواهند شد. بدیهی است که با این دیدگاه، افراد بی اعتقاد هیچ نقش خاصی در سرپا نگه داشتن حکومت ندارند و همواره به عنوان دردسر یا دشمن نگریسته می شوند و دلیل قانع کننده ای برای جذب آنها وجود ندارد و بلکه فراری دادن آنان یا حذف فیزیکی یا سیاسی آنان یک قدم در راه تثبیت حکومت تلقی خواهد شد. اثر وضعی این نوع تفکر را در طولانی مدت می توان در افزایش شدید آمار "فرزندان نوح" نسبت به زمان حیات امام خمینی (ره) ردیابی کرد!

و در نهایت به نظر من آنچه که امروز افراد مختلفی چه اصول گرا و چه اصلاح طلب و حتی خود رهبر به عنوان هشدار جدی به کم کاری دین داران در حوزه ها و دانشگاه ها به آن اشاره می کنند، نتیجه عملی حاکمیت تفکر استصوابی در مدیریت کلان جامعه است و اگر سیاست های کلی نظام، همواره به جای تکیه بر نظارت قیم مآبانه و قانونگرایانه بر دین، به صورت نگرانی برای حفظ جمهوریت در دامان اسلام بود، اکنون دچار چنین کمبودهایی نشده بودیم.


* شعرهایی که نام شاعر ندارند، یادگار روزهایی هستند که شعر می گفتم. (علی.ش.ق)

تاریخ انتشار: ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ
۱٠ امرداد ۱۳۸٩
نظر شما ()

لینک دائم مطلب: http://einshinghaf.persianblog.ir/post/200/
دسته بندی: سیاسی ،مذهبی ،اجتماعی



 تأملی در مورد شعیب ابن صالح و سید خراسانی

 پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در علائم آخر الزمان می فرماید:
حینئذ ابتلاهم الله فی هذا الزمان بأربع خصال: جور من السلطان، و قحط من الزمان، و ظلم من الولاه والحکام

در چنین زمانی خداوند مردم را به چهار چیز گرفتار می کند:
1- ستم سلطان.
2- گرسنگی و قحطی.
3- ظلم و ستم حاکمان و مسئولان.
4- ظلم و ستم قضات.

بنابراین نمیشود که:
1- هم معتقد باشیم که آخرالزمان اینقدر نزدیک است که سید خراسانی و شعیب ابن صالح ظهور کرده اند.
2- هم معتقد باشیم که آنها از قضا فرمانروا و حاکم هم هستند و از قضا ریشه کن فقر و فساد هم هستند.

بنابراین به جای دل بستن به تبلیغاتی که به طور واضح دچار تناقض هست، پیشنهاد می کنم:

1- هم به ظهور حضرت (عج) امیدوار باشیم و برای تعجیل در فرج ایشان و فرج تمام انسان ها دعا کنیم.
2- هم اینکه تا وقتی که یقین نداریم ظهور نزدیک است، مثل یک آدم منطقی برای اجرای دین خدا و ریشه کن کردن فقر و فساد از بین مسلمان ها تلاش کنیم و به فرمایش امیرالمومنین (ع) با امر به معروف و نهی از منکر، خیرخواه حاکمان و مسئولان جامعه باشیم.

این را هم بدانیم که احادیث فراوانی از ائمه معصومین (ع) داریم که به اعتبار آنها هیچ کس نمی تواند زمان ظهور را تعیین کند و هر کسی که از زمان ظهور خبر داد، بی چون و چرا دروغگو برشمرده شده است:
- احادیث سری اول
- احادیث سری دوم
-
احادیث سری سوم


* شعرهایی که نام شاعر ندارند، یادگار روزهایی هستند که شعر می گفتم. (علی.ش.ق)

تاریخ انتشار: ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ
٩ امرداد ۱۳۸٩
نظر شما ()

لینک دائم مطلب: http://einshinghaf.persianblog.ir/post/199/
دسته بندی: مذهبی



 حکم شرکت در مسابقات پیامکی تلویزیون

برگزاری و شرکت کردن در مسابقات پیامکی صدا و سیما که به طور شانسی به شرکت کنندگان جایزه می دهند و اعتبار این جایزه احتمالا از درآمد حاصل از شرکت سایر شرکت کنندگان می باشد، آیا مصداق قمار است و چه حکمی دارد؟

-----------------------------------------------------------------

باسمه تعالی
باعرض سلام؛
ج- چون مسابقه است و مصداق قمار نیست، مانعی ندارد.
دفتر استفتائات قم، حضرت آیت الله العظمی صانعی.

-----------------------------------------------------------------

بسم الله الرحمن الرحیم
با اهداء سلام و تحیت؛
جواب: در صورتى که از شرکت کنندگان پولى بگیرند، و به قید قرعه از محلّ پولهاى دریافتى جوایزى به برندگان بپردازند، این کار حرام است.
همیشه موفق باشید
دفتر آیت الله العظمی مکارم شیرازی: / بخش استفتاءات

-----------------------------------------------------------------

بسمه تعالی
اگر شرکت کنندگان وجهی نپردازند یا اینکه جایزه از پول شرکت کنندگان تهیه نشود و بلکه پول آن ها صرف مخارج برگزاری مسابقه و امور خیریه شود جایز است، و الا اشکال دارد.
دفتر حضرت آیت الله العظمی موسوی اردبیلی - استفتائات

---------------------------------------------------------------

به دفاتر آیات عظام سیستانی، وحید خراسانی نیز سوال را فرستادم ولی هنوز جوابی دریافت نکردم.


* شعرهایی که نام شاعر ندارند، یادگار روزهایی هستند که شعر می گفتم. (علی.ش.ق)

تاریخ انتشار: ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ
۱ امرداد ۱۳۸٩
نظر شما ()

لینک دائم مطلب: http://einshinghaf.persianblog.ir/post/198/
دسته بندی: مذهبی



 خلیج خدا به جای خلیج فارس

مقدمه:
با توجه به انتقادات ارزشمند برخی از دوستان بعد از انتشار این مطلب لازم دیدم که در صدر این مطلب توضیح بدهم که سوال و جواب های مطرح شده در این متن، باید کاملا در یک فضای تئوری مورد بررسی قرار بگیرد و نگاه عملکردی و کارکردگرایانه به آن باعث سوء برداشت می شود. به عنوان مثال پیشنهاد می کنم هرجا که احساس کردید که نویسنده این مطلب انسانی بی خیال یا بی عاطفه است، نام کشور ایران را با یک کشور فرضی (مثلا ناریا) عوض کنید و آن جمله را دوباره در یک فضای تئوری فارغ از نام ایران بخوانید.

قبلا در قالب یک شعر {پی نوشت 1}  گفته بودم که اعتقادی به مرز کشورها و اسم کشورها ندارم. کشورهایی که امروز روی کره زمین نامگذاری شده اند، نتیجه جنگ ها و خونریزی هایی هستند که در طول تاریخ صورت گرفته است. مثلا مرز شمالی ایران نتیجه زیاده خواهی روس ها و بی عرضگی ایکس علیشاه ها و مرزهای شرقی ایران نتیجه آدم کشی و کشورگشایی و میزان زور بازوی سربازان نادرشاه هستند و از طرف دیگر بخش هایی از کره زمین که امروز سوریه یا پاکستان یا عراق نامیده می شوند، روزگاری جزو ایران بوده اند و الآن نیستند.

ما اینقدر موضوع این مرزها را جدی گرفته ایم که مثلا اگر خدای نکرده در سرخس انفجاری رخ بدهد و یک نفر کشته شود، بسیار ناراحت میشویم و حتی به فکر آخرت و قیامت هم می افتیم ولی اگر چند کیلومتر آن طرف تر در ترکمنستان انفجار یا زلزله ای رخ بدهد و 5000 نفر بمیرند، در حد یک خبر از آن می گذریم. آدم های این طرف مرز را هموطن می دانیم و وظیفه الهی و انسانی میدانیم که به آنها خدمت کنیم، ولی آدم های آن طرف مرز را چون حضرت فلانشاه نتوانسته سرزمینشان را اشغال کند، افغانی های غریبه می دانیم و هیچ احساس وظیفه ای در مورد آنها نداریم، ولو آنکه مسلمان و شیعه اثنی عشری هم باشند! و برعکس اگر اشرف افغان مثلا استان خراسان را به یغما برده بود، الان لابد هیچ احساس خاصی به هم وطنان عزیزتر از جان خراسانی نداشتیم و ای بسا به آنها به چشم کارگر افغانی نگاه می کردیم!


 (توضیح تصویر: ایران چند سال پیش به این شکل بوده است و ما الان نه تنها هیچ احساس تعصبی نسبت به بخش های حذف شده نداریم، بلکه بسیاری از بخش های بنفش رنگ را دشمن خود می دانیم. فرزندان ما نیز ممکن است در آینده ای به همین نزدیکی مثلا استان تهران یا استان یزد را یک کشور رقیب و بلکه دشمن ایران بر شمارند و از عقیده خود احساس وطن پرستی بلکه خداپرستی کنند)

با این مقدمه سه موضوع را عرض می کنم که امیدوارم فکر کردن به آنها باعث تعمق مجدد در برخی اصول اعتقادای گردد:

موضوع اول:
با عرض شرمندگی از همه دوستان وطن پرست که ممکن است این پاراگراف باعث رنجش خاطرشان شود، باید بگویم که به نظر من یکی از موضوعات پوچی که مدت زیادی هست عده زیادی را درگیر خودش کرده است، قضیه خلیج فارس هست و دعوای عبثی که بر سر اسم آن به وجود آمده است. اینکه اسم آن تکه از آب های زمین چه باشد واقعا چه اهمیتی دارد؟ از دید کسانی که به خدا اعتقاد دارند، شاید درست تر این باشد که ببینیم نام آن آبها چه باید باشه تا انسان ها، از نظر خداوند انسان های خوب تری باشند؟ آیا اسم فارس یا اسم عربی کمکی می کند که خداوند از انسان ها راضی تر باشد؟ راستی اسم "خلیج خدا" یا "خلیج انسان" چطور است؟ مگر بخش هایی از ایران که قبلا به نام شام و به نام افغانستان و به نام روسیه بود و الان به نام ایران است، بد شد که تغییر نام پیدا کرد؟ آیا هر تغییر نامی بد است یا فقط تغییر نام هایی بد است که نفس ما از آن بدش می آید؟

در اخبار خواندم که پیشنهاد داده شده اسم خیابانی که سفارت امارات متحده عربی در آن هست به خلیج فارس تغییر داده بدهند تا مسئولان کشور فرضی امارات مجبور باشند در نامه نگاری ها از نام خلیج فارس استفاده کنند. تصور کنید که اگر امارات هم در مقابل اسم خیابان سفارت ایران را خلیج عربی بگذارد و کشورهای هم پیمان صهیونیست ها نیز اسم خیابان های سفارت ایران را خیابان اسرائیل بگذارند عجب آش شله قلم کاری می شود! آنوقت است که ما هم  به فرمایش حضرت علی (ع) باید یک بار قبل از مرگ بمیریم تا ببینیم خداوند و فرشته ها از بالا چقدر به این دعواهای عبث سیاستمدارها و وطن پرست ها به چشم حقارت می نگرند.

( ناگفته نماند که در موضوع نام خلیج فارس، اعراب و سایر توطئه گرانی که این بازی پوچ را شروع کرده اند، بسیار سطحی نگرتر از وطن پرستانی می دانم که در دفاع از نام خلیج فارس برخاسته اند)

موضوع دوم:
موضوع دیگری هم هست که خودم به اندازه کافی به آن فکر کرده ام و جواب های مناسب برایش پیدا کردم. اما سوال را مطرح می کنم تا اگر مایل بودید شما هم به آن فکر کنید.

موضوع مورد نظر، موضوع ذخایر ارضی موجود در خاور میانه هست. زمانی که مسئولان کشور بگویند که ابرقدرت های فاسد غرب قصد دارند با ورود به خاورمیانه، منابع آن را به غارت ببرند. به نظرم باید از خودمان سوال کنیم که:

اولا: چه کسی گفته است که این منابع ارضی برای ما ایرانی ها یا عراقی ها یا عربستانی ها آفریده شده است؟ آیا مرزهای تخیلی که نتیجه خونریزی های تاریخی است این مالکیت را مشخص می کند؟ اگر این وجدانا این مرزها را معیار مالکیت از دید خداوند می دانیم، این را هم باید قبول کنیم که اگر مثلا آمریکا و انگلیس با خونریزی بخشی از این مرزها را از آن خود کردند، به حقیقت مورد نظر خداوند دست یافته و مالک حقیقی آن هستند.

ثانیا: از دید خداوند اگر مثلا آمریکا و انگلیس نفت و گاز خاورمیانه را برداشت کنند بدترین دزدی را مرتکب شده اند یا مردمان خاورمیانه که همین الان مالک چاه های نفتی هستند، از دید خداوند دزد محسوب می شوند؟ به عبارت دیگر آیا خط کشی های مرزی کشورها بر فراز چاه های نفتی است که موضوع مورد نظر پروردگار است یا عملی که انسان ها با نفت انجام می دهند موضوع مورد نظر خداوند است؟

اگر به نظر شما موضوع مرزها از نظر خداوند کم اهمیت تر از موضوع عملکرد انسان هاست، جا ندارد از خود سوال کنیم که اگر هر کشوری (حتی کشورهای مسلمان) به منابع نفتی ایران حمله ببرند، آیا وظیفه الهی خود می دانیم که از چاه های نفت دفاع کنیم و دست آنها را از بازو قطع کنیم و در این راه مثلا شهید هم بشویم و یا اینکه فارغ از موضوع وظیفه الهی، تعصبات مرزی و قبیله ای است که ما را به مقابله فرا می خواند؟

نکند ما صرفا از مالکیت جغرافیایی مرزهای نادرشاه و فتحعلی شاه دفاع می کنیم و اشتباها فکر می کنیم از مرزهای خداوند دفاع می کنیم؟ (یاد آوری می کنم که این سوالات را به منظور کنکاش شخصی شما مطرح می کنم و این سوالات لزوما به همین شکلی که مطرح می کنم در ذهن من بی جواب نمانده اند)

موضوع سوم:
لازم است به بعضی ها یادآوری شود که امام زمان (عج) فقط امام مرزهای فعلی ایران نیستند! خیال نکنید که اگر در ایران فساد زیاد بشود و عنان همه چیز از اقتصاد و سیاست و اخلاق و مذهب و اسلام و انقلاب و... از هم گسیخته شود، کمکی به ظهور حضرت شده است! الان سالهاست که در اقصی نقاط دنیا اخلاق به اوج فساد خودش رسیده و در بسیاری از کشورها با مرزهای تخیلی که توصیفش را کردم، اقتصاد و سیاست و مذهب و دانش و... به فضاحت کشیده شده و حتی پیش از این در همین مرزهای توهمی ایران هم حرمت اخلاق و مقدسات و حرمت خون انسان ها شکسته شده است. و بالعکس در بسیاری از نقاط جهان اخلاق و مذهب و سیاست و اقتصاد و... که زمانی خراب و فاسد بوده، الان در شرایط قابل قبول و پسندیده ای هست و این روند تا ظهور حضرت هم ادامه خواهد داشت.

فلذا اگر در بخشی از مرزهای توهمی زمان و مکان ساکن شدیم، نباید معاذالله خداوند یا امام زمان (عج) را نیز، پروردگار و امام محصور در همان مرزها بینگاریم و به خیال آنکه ما انسان های آخرالزمان هستیم، کارهایی را بکنیم که اگر معلوم شد ما در آخر الزمان نبوده ایم، همه محاسباتمان اشتباه از آب در بیاید!

امید آنکه روز قیامت جزو زیانکارترین انسان ها نباشم که "ضلّ سعیهم فی الحیوة الدنیا و هم یحسبون انهم یحسنون صنعا"

پی نوشت: --------------------------------

 فرزند زمین:

من سرخ پوست نیستم ولی انگار
دوست دارم در آن سوی جزیره ای که در آن،
پیرمردی تنها
جامانده از هزار سال ستیز قبایل بومی
سیگار می کشد،
در بین آن درختهای قشنگ و اقیانوس
گهواره ای ببندم و آرام تر شوم...

یا اینکه کاش
چندین و چند سال پیش از این
در جنگ پرتغال و جنوب کشته می شدم
بعد از هزار سال خبر می دادند
آری فلان نفر فرار کرد ز جنگ
و پناهنده شد به چین،
رفته است بر فراز بلند ترین دیوار
از چشمه حیات
اکسیر می خورد...

من فکر می کنم
این مرزهای به جامانده ز خون ها و جنگ ها
از روی نقشه ها
یک روز می رود...
باید دعا کنیم
هر جا که روی اوست
بوی وطن دهد

باید دعا کنیم...


* شعرهایی که نام شاعر ندارند، یادگار روزهایی هستند که شعر می گفتم. (علی.ش.ق)

تاریخ انتشار: ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ
٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
نظر شما ()

لینک دائم مطلب: http://einshinghaf.persianblog.ir/post/194/
دسته بندی: فلسفی ،مذهبی ،سیاسی



 انتظار معجزه

من  انتظار معجزه دارم… نمی شود؟
هنــگام بـازدیـدن یــارم نــمی شود؟

گفتی دعا کنیم و اجابت کنی … چرا؟
آخـر چرا ظـهور بـهــــارم نـمی شـود؟

آه از غروب هـــــای غم انگیز جمعه ها
این هفته هم طلوع نگارم نمی شود؟

(دی ماه 83)


* شعرهایی که نام شاعر ندارند، یادگار روزهایی هستند که شعر می گفتم. (علی.ش.ق)

تاریخ انتشار: ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ
۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
نظر شما ()

لینک دائم مطلب: http://einshinghaf.persianblog.ir/post/193/
دسته بندی: شعر سنتی ،مذهبی



 دوست نادان و دشمن دانا

طبق حدیث شریفه "عدو عاقل خیر من صدیق جاهل"، به نظرم سیره کسانی که بیشتر نگران تجاوز و آدم کشی به اسم اسلام هستند، نسبت به کسانی که بیشتر نگران خطر روشنفکران غربزده هستند، سیره حکیمانه تری است. هرچند که نباید فراموش کرد واژه "خیر" در اینجا به معنی خوب بودن گروه اول نیست، بلکه مقایسه دو گروه در بد بودن است و هر دو گروه پشت پیامبر (ص) را شکستند: عالم متهتک و جاهل متنسک.

و باز هم به نظرم می رسد اگر آیندگان بخواهند در مورد نقاط ضعف ما قضاوت کنند، بیش از آنکه بگویند که در میان دشمنان جمهوری اسلامی ایران عجب دشمنان عاقلی یافت می شده است، خواهند گفت که در بین دلسوزان نظام جمهوری اسلامی، عجب جاهلان متنسکی پیدا می شده است...


* شعرهایی که نام شاعر ندارند، یادگار روزهایی هستند که شعر می گفتم. (علی.ش.ق)

تاریخ انتشار: ساعت ٤:٤۸ ‎ق.ظ
٤ اسفند ۱۳۸۸
نظر شما ()

لینک دائم مطلب: http://einshinghaf.persianblog.ir/post/192/
دسته بندی: مذهبی



 چند پیشنهاد قرآنی برای دوستان حق جو


هر یک از ما در دفاع از آنچه که می پنداریم حق است، هرچند که نیت های خالصانه و خیرخواهانه داریم، اما خطاهایی را می کنیم که باعث دور افتادن از مسیر مورد رضای خداوند می شود. چندی پیش در گفتگو با یکی از دوستان حدیث "اذا التبست علیکم الفتن کقطع اللیل المظلم فعلیکم بالقرآن" مطرح شد و ایشان از من پرسید که به نظر تو چطور این حدیث را به کار ببندیم؟

در این مدت چند راهکار برگرفته از قرآن کریم و سیره اهل بیت علیهم السلام را که بیشتر منطبق بر شرایط فعلی است استنتاج کرده ام که به نظرم رعایت این نکات اگر به نظر شما هم خداپسندانه می آید، در تصمیم گیری ها و موضع گیری ها می تواند اشتباه در تشخیص از حق و دفاع از حق را کاهش دهد:

1- وظیفه انسان در برابر جاهلان و نادان ها:
وظیفه انسان در برابر انسان هایی که جهل دارند، صبر و دلسوزی و روشنگری است. در برابر این افراد، آنچه که خدا از ما می خواهد امر به معروف و نهی از منکر و بشارت و انذار است و لاغیر. اما با نگاهی به احوال خودم متوجه شده ام که نسبت به کسانی که فکر می کنم مسائلی را نمی دانند، دچار عصبانیت و هیجان و حس لذت بخش حاضر جوابی می شوم. اوج این صفات را می توانید در هنگامی که نادانی رو در روی شما دهان به ناسزا می گشاید تجربه کنید و در لذت بردن و عصبانی شدن از خواندن مقالات موافق و مخالف، فوروارد کردن ایمیل ها و خبرهای هیجان انگیز به موافقان و مخالفان به منظور خوشحال کردن یا عصبانی کردن آنها، شعاردادن علیه مخالفان و یا دیدن راهپیمایی های کسانی که آنها را فریب خورده یا نادان می دانیم نیز می توان نمونه های خفیف تر این صفات نفسانی را یافت.

باید انصاف داد که این سه حالت نفسانی (عصبانیت، هیجان و حاضر جوابی) را خداوند نه تنها از ما نمی خواهد بلکه صفات مذمومی هستند که کلام حق یا موضع حق انسان را نیز مکدر و مخدوش می کنند. ما اگر از خودمان و دانسته های خودمان دفاع می کنیم قضیه متفاوت است. اما اگر بنا داریم از آنچه مورد رضایت خداست دفاع کنیم، باید تنها به وظیفه ای که خداوند انتظار دارد عمل کنیم و نفسانیت و عصبانیت و حس انزجار از افراد نادان را مهار کنیم.

با توصیفاتی که خداوند در قرآن از رفتار صبورانه پیامبر در برابر جاهلان بیان فرموده است، به نظر می رسد عصبانیت و تنفر از نادانی انسان ها در مکتب اسلام پذیرفته نیست لطفا توجه داشته باشید که تکلیف در برابر نادان با تکلیف در برابر کافران دانا متفاوت است و البته در مورد کفار هم عصبانیت تکلیف نیست، بلکه سخت گیری است.

مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَالَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاء عَلَى الْکُفَّارِ رُحَمَاء بَیْنَهُمْ (سوره فتح آیه 29).

 پیامبر اسلام (ص) در صبوری و دلسوزی برای افراد جاهل آنقدر اصرار داشتند که در بعضی موارد خداوند به ایشان می فرماید که این همه دلسوزی لازم نیست. از آیات زیر اینچنین برداشت می شود که عکس العمل پیامبر اسلام (ص) نسبت به نادانی افراد، چیزی شبیه به غصه خوردن است و نه حرص خوردن و عصبانی شدن.

فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَّفْسَکَ عَلَى آثَارِهِمْ إِن لَّمْ یُؤْمِنُوا بِهَذَا الْحَدِیثِ أَسَفًا (سوره کهف، آیه 6)
نزدیک است که تو جان خود را در اندوه اینکه آنان به این قرآن ایمان نمی آورند تباه کنی.

فَإِنَّ اللَّهَ یُضِلُّ مَن یَشَاءُ وَیَهْدِی مَن یَشَاءُ فَلَا تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَرَاتٍ (سوره فاطر، آیه 8)
خداست که هر که را بخواهد هدایت به بیراهه می گذارد و هرکه را بخواهد هدایت می کند، (لازم نیست) تو جان خود را به خاطر حسرت هدایت نشدن آنها از کف بدهی.

توجه به این نکته نیز خالی از لطف نیست که هدایت و گمراهی افراد تنها به دست خداست. ما فقط باید به وظیفه خود عمل کنیم و نباید خیال کنیم که بر اثر سخنرانی یا داد زدن یا عصبانی شدن ماست که هدایت افراد شکل می گیرد.

2- تلاش برای شنیدن تمام حرف ها:
خداوند کسانی را عاقل و اهل هدایت می داند که به سخن گوش فرا می دهند و بهترین سخن را پیروی می کنند:
فَبَشِّرْ عِبَادِالَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِکَ الَّذِینَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِکَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ (سوره زمر، آیات 17 و 18)

در آیه دیگری نیز که معمولا برداشت دیگری از آن را شنیده ایم، خداوند می فرماید که از گوش و چشم و قلب برای یافتن حقیقت استفاده کنیم و اگر بدون شنیدن و دیدن و تحقیق کردن، فقط یک خبر را شنیدیم و پذیرفتیم، روز قیامت باید پاسخگو باشیم:
وَلاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ کُلُّ أُولئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْؤُولًا (سوره اسراء، آیه 36)

ما به ندرت می توانیم ادعا کنیم که ظرفیت شنیدن انواع سخنان را داریم. گروهی از مومنان به اشتباه که معتقدند برای هدایت انسان ها و اولوا الالباب شدن آنها، باید راه شنیدن سخنان دشمنان و کافران و مخالفان را بست و از این رو وب سایت ها و رسانه های دشمنان و مخالفان و روزنامه ها و احزاب معترضان را تعطیل یا فیلتر می کنند و یا بسیاری از افراد مذهبی فکر می کنند که با سر زدن به اینترنت یا دیدن اخبار بیگانه و تحلیل های ماهواره ها از راه حق منحرف می شوند.

از طرف دیگر نیز بسیاری از ما از مطالعه تحلیل ها و اخبار و تماشای میزگردها و سخنرانی های مسئولان احساس نفرت و تهوع می کنیم و فکر می کنیم این حالات ما مورد پسند خدا و به خاطر حق طلب بودن و تنفر از باطل و تنفر از دروغگویی است. در صورتی که نظر خداوند حکیم بر این است که انسان باید برای قرار گرفتن در مسیر هدایت و صاحب عقل شدن، همه سخنان را گوش دهد و بهترین را تبعیت کند.

به نظر من احساس تنفر و خشم از شنیدن سخنان مخالفان برخاسته از نفسانیت و خودپرستی ما و ترس از سخنان دشمنان و مخالفان نیز به دلیل ترس از عقل نداشتن خودمان است. کسی که به عقل خود اطمینان ندارد و از گمراه شدن بر اثر شنیدن حرف کفار می هراسد و راه شنیدن اخبار مخالفان را بر خود می بندد، از کجا به این اطمینان رسیده است که همین الآن هم بر اثر حرف عده ای دیگر گمراه نشده است؟

به طور ویژه در وضعیت فعلی ایران، پیشنهاد می کنم علاوه بر گوش، نقش مهم چشم را در تشخیص حق جدی تر بگیریم.

3- هوشیار بودن در مورد تشبیه تاریخی:

مورد سوم، مستقیما برگرفته از قرآن نیست. بلکه پیشنهادی است که برای جلوگیری در برداشت اشتباه از قرآن و سیره ائمه عرض می کنم.

در بسیاری از مقالات و تحلیل ها مشاهده می شود که نویسندگان به صرف تطبیق دادن یک واقعه تاریخی بر شرایط امروز، به نتیجه گیری نهایی می رسند و بعضا حکم تکفیر و تبرئه صادر می کنند. به عنوان مثال در قضیه روز عاشورا، معترضان می گویند ما نیز مثل اباعبدالله به ظلم اعتراض داشتیم و همان طور که امام حسین (ع) در روز عاشورا اغتشاش کرد و علیه یزید که خود را امیرالمومنین می دانست شورش و اغتشاش کرد و صدها نفر را کشت، ما نیز پیرو راه ایشان هستیم و کارهایی شبیه به کربلاییان انجام داده ایم.

مثال دیگر آن است که فرعون به قوم خود گفت که این دو جادوگر فریب کار (موسی و هارون) آمده اند تا شما را از سرزمین خودتان برانند و حکومت و آیین والا و مثال زدنی شما را متزلزل کنند و ما اصلاح طلبان داریم همان کاری را می کنیم که موسی و هارون کردند:
قَالُوا إِنْ هَذَانِ لَسَاحِرَانِ یُرِیدَانِ أَن یُخْرِجَاکُم مِّنْ أَرْضِکُم بِسِحْرِهِمَا وَیَذْهَبَا بِطَرِیقَتِکُمُ الْمُثْلَى (سوره طه آیه 63)

در مقابل نیز حکومت عدل امام علی (ع) مصداق تشبیه تاریخی قرار می گیرد و گفته می شود که معترضان به حکومت فعلی، همانند خوارجی هستند که در حکومت عدل علی علیه السلام شورش کردند و میخواستند حکومت را متزلزل کنند و حضرت علی علیه السلام همه آنها را بدون مدارا از دم تیغ گذراند.

آنچه که معصومان به ما آموختنه اند آن است که در شرایط فتنه به دلیل سخت شدن تشخیص حق و باطل، بی محابا به آب نزنیم. به نظر من بسیاری از تحلیل های هر دو طرف که فقط و فقط مبتنی بر تشبیه تاریخی است و به کمک معیارهای دیگر سنجیده نمی شود، بی محابا به آب زدن و به بیراهه رفتن است. در تمام مثال های بالا و مثال های دیگری که افراد را به حضرت علی (ع) یا خوارج یا یزید یا منافقان یا فرعون یا موسی و هارون و... تشبیه می کنیم، اگر واقعا به دنبال رضایت خدا و کشف حقیقت هستیم، لازم است معیارهای تشخیص حق و باطل را بسیار پررنگ تر از شبیه سازی تاریخی مورد توجه قرار دهیم تا احساسی و جاهلانه قضاوت نکنیم.

پیشنهاد من این است که به طور خاص و ویژه در مورد مقالات و تحلیل هایی که در آنها پای شخصیت های تاریخی به وسط می آید، با دقت بگردیم و ببینیم که نویسنده چه نشانه ها و دلایلی را برای بر حق بودن یا باطل بودن یک طرف ارائه می کند و مراقب باشیم که نویسنده صرفا با یک تشبیه تاریخی، ما را اقناع نکند.

ناگفته نماند که در بحث های منطقی، از مثال های تاریخی می توان به عنوان مثال نقض استفاده کرد. مثلا اگر یک فرد مسلمان ادعا کرد که هر نوع اغتشاشی باطل است، می توان واقعه کربلا را به عنوان مثال نقض ادعای او مطرح کرد. ولی نمی توانیم به او بگوییم که اغتشاش گران همانند امام حسین (ع) هستند و کار خوبی می کنند که اغتشاش می کنند، مگر آنکه با دلیل و توضیحات کافی این ادعا را ثابت کنیم.


* شعرهایی که نام شاعر ندارند، یادگار روزهایی هستند که شعر می گفتم. (علی.ش.ق)

تاریخ انتشار: ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ
۱٢ دی ۱۳۸۸
نظر شما ()

لینک دائم مطلب: http://einshinghaf.persianblog.ir/post/191/
دسته بندی: سیاسی ،مذهبی



 جایگاه مذهب در یک جامعه لیبرال دموکرات

شاید بسیاری از ما ایرانیان، به محض شنیدن واژه های نظیر دموکراسی یا لیبرالیسم (آزادی عقاید)، جامعه ای را تصور کنیم که در آن از خدا و مذهب خبری نیست و معیار تشخیص حقانیت و معیار قانونگذاری، رای اکثریت است. در این صورت سوال بسیار جدی و در عین حال ساده ای برای افراد پایبند به مذهب مطرح می شود که اصلا چه ارتباطی بین رای اکثریت و حقیقت مطلق وجود دارد؟ و اینکه چگونه می توان به عنوان یک انسان مذهبی، مفاهیمی همچون دموکراسی و لیبرالیسم را به عنوان شیوه حکومت داری تایید کرد؟

قبل از پاسخ به این سوال لازم است اشاره کنم که پس از درج این مطلب، در صحبتی با مقداد به این نتیجه رسیدم که باید این توضیح را اضافه کرد که در این مطلب، منظور من از دو واژه دموکراسی و لیبرالیسم صرفا همان چیزی است که در این مطلب تعریف کرده ام و سایر معانی و ملزوماتی که این دو واژه از نظر سیاسی در سایر کشورها به همراه دارند، مورد نظر بنده نیست.

دموکراسی و لیبرالیسم:

از نظر نگارنده این مطلب، دموکراسی، یک ساختار ارزشی در موازات و یا هم ردیف سایر فلسفه های جامعه شناسی نیست. بلکه به عبارت بسیار ساده و طنز آلود، دموکراسی می گوید آنچه که بیشتر است، بیشتر است! با این تعریف، پذیرفتن یا نپذیرفتن دموکراسی اصولا قابل بحث نیست. بلکه بحث بر سر این است که از نظر ما بهتر است که چه چیزی بیشتر باشد؟ از اینجاست که مکاتب فکری و فلسفه های جامعه شناسی پیدا می شوند و هر کدام مردم را به کیش خود دعوت می کنند.

مطلب فوق را به دلیل اهمیت تفهیم آن به شکل دیگری بررسی کنیم. فرض کنید در یک جامعه دموکرات، بر سر تصویب یک قانون رفراندوم برگزار می شود، به صورتی که رای تمام افراد در آن از ارزش مساوی برخوردار است. به نظر شما نتیجه رای گیری چه خواهد بود؟... بله درست حدس زدید. نتیجه رای گیری، نتیجه ای است که اکثر مردم به آن رای داده اند! اما سوال این است که اکثر مردم به چه گزینه ای رای داده اند؟ آیا ممکن است وضعیت اقتصادی مردم در انتخاب آنها تأثیر گذاشته باشد؟ آیا ممکن است سن رای دهندگان در انتخاب آنها موثر باشد؟ آیا ممکن است محل زندگی افراد یا نظرات دوستان و همسایگان آنها بر رای آنها تأثیر گذاشته باشد؟ و آیا ممکن است عقاید دینی آنها در انتخاب گزینه مورد نظر آنها تأثیر گذاشته باشد؟ جواب تمام این سوالات مثبت است.

به این ترتیب لازم است در تصور مبهمی که از جامعه دموکرات داریم تجدید نظر کنیم. دموکراسی یک قید تعریف شده نیست که مردم بتوانند آن را بپذیرند یا رد کنند. بلکه یک اصل انکار ناپذیر است که می گوید آن اتفاقی که قدرت وقوع بیشتری دارد، بیشتر اتفاق می افتد.

پس از ارائه این تعریف از دموکراسی، می توان این سوال را پرسید که چه لزومی دارد قدرت تصمیم گیری در میان افراد یک جامعه به طور مساوی پخش شود؟ آیا از نظرعملی بهتر نیست که قدرت تصمیم گیری به صورت مساوی بین آحاد جامعه تقسیم نشود و نظر عده ای بیش از عده دیگر تأثیرگذار باشد؟

پاسخ این است که از جمله اهداف تشکیل هر حکومت و تعریف کردن هر نظریه فلسفی برای اداره یک جامعه، برقراری امنیت جامعه و همچنین ایجاد رضایت خاطر شهروندان است که این موضوع هم عقلا قابل پذیرش است و هم در تمام مذاهب و فرقه های الهی و غیر الهی مورد پذیرش است. (اگر مثال نقضی وجود دارد که امنیت و رضایت را از جمله اهداف حکومت بر نمی شمارد، بهتر است نام هدف آنها را حکومت داری نگذاریم). لذا اگر ساختار حکومت به گونه ای تعریف شود که قدرت تصمیم گیری از اکثریت جامعه سلب شده باشد، بدیهی است که امنیت جامعه و رضایت خاطر شهروندان لزوما فراهم نمی شود که با اصل وجود حکومت در تضاد است. (در نظر داشته باشید که واگذاری حق رای به نمایندگان - در صورتی که قابلیت بازپس گیری حق رای از نماینده برقرار باشد- به معنای سلب قدرت تصمیم گیری از شهروندان نیست.)

سوال: پس اگر برای داشتن جامعه ای رضایتمند و امن، توجه به نظر اکثریت مردم کافی است، نقش ادیان و مذاهب برای جوامع انسانی چیست؟

پاسخ این است که با توجه به واقعیتی به نام دموکراسی، تمام مکاتب چه الهی و چه غیر الهی، تنها در صورتی می توانند در یک جامعه حاکم شوند که توانسته باشند مردم آن جامعه را با خود همراه کنند. در غیر این صورت اگر به کمک قدرت های مادی و غیر مادی بر سر کار آمده باشند، برای حفظ امنیت و رضایت شهروندان ناکارآمد خواهند بود که با اصل تشکیل حکومت در تناقض است.

نگاهی به روش زندگی تمام پیامبران الهی و امامان نیز نشان می دهد که روش تبلیغی آنها (که همان روش مورد پسند خداوند است)، این است که به تبلیغ آیین خود در میان مردم می پردازند و آنها را به راهی که معتقدند راه حق است، دعوت می کنند. در طول تاریخ هرگاه پیامبران توانستند اکثر قوم خود را به آیین خود دعوت کنند، خود به خود جامعه ای از مومنان به پیامبر تشکیل شده است و هرجا که مردم با پیامبران همراه نشدند، جامعه ای به وجود آمد که به مخالفت با پیامبران برخاستند (که البته در حالت دوم، نتیجه کج روی فکری خود را با خواری و یا با نزول عذاب الهی چشیده اند.) اما هیچ نمونه تاریخی را نمی یابیم که افرادی، تلاش کرده باشند جامعه ای را به کمک قدرت مادی وادار به پذیرش آیین خود کنند که در این صورت به گواهی تاریخ شکست خورده اند. در حکومتی که به زور قدرت مادی برقرار شده باشد، فقط جسم مردم تابع حکومت خواهد بود و عقل آنها تابع حکومتی دیگر (مثلا حکومت شیطان) و این بدیهی است که هدف هدایتی پیامبران تبعیت جسمی مردم از حکومت الهی نیست! به عبارت دیگر جامعه الهی یک حقیقت جداگانه نیست که آن را تأسیس کنیم و سپس مردم را در آن گرد هم بیاوریم و به زور نگه داریم. بلکه جامعه الهی، جامعه ای است که اکثر مردم آن جامعه، آیین الهی را پذیرفته اند و در کنار هم جامعه ای مورد پسند خداوند را تشکیل داده اند.

اشاره به این نکته ضروری است که انسان ها به حکم تجربه دریافته اند که ضمن رعایت دموکراسی، اگر قوانینی را تصویب کنند که گزاره های اعتقادی در آن به عنوان جرم یا وظیفه تعریف شده باشد و در عین حال نتوانسته باشند به کمک تبلیغات و امر به معروف و نهی از منکر یا هر روش دیگری، تمام افراد جامعه را به آن اعتقادات گرایش داده باشند، تصویب آن قانون تأثیری در اعتقاد اقلیت نخواهد داشت و این کار نیز به نوبه باعث تنش و نارضایتی در جامعه خواهد شد. لذا بشریت عقلا به این نتیجه رسیده است که اگر هدف از تصویب قانون، معتقد کردن مردم به یک حکم دینی است، بهتر است به جای تصویب قانون، به ترویج آن عقیده بپردازند و این همان تعریف لیبرالیسم است. (به عنوان مثال کشورهایی مثل ایران یا فرانسه که مجلس در آنها قوانین دینی یا ضد دینی تصویب می کند، دموکرات هستند ولی لیبرال نیستند.) و بازهم تجربه نشان داده است که جوامعی که گزاره های اعتقادی را به عنوان وظیفه قانونی یا جرم قانونی تصویب می کنند، دیر یا زود فرو می پاشند (مثل کشورهای کمونیست فروپاشیده)، در حالی که کشورهای لیبرالیستی وجود دارند که به دلیل جایگزینی تبلیغات به جای قانون، مدت زمانی بسیار طولانی است که جامعه ای اعتقادی باقی مانده اند (مانند مسیحیان اروپایی یا مذاهب موجود در هندوستان یا کمونیست های چین). قابل ذکر است که از نظر اسلام نیز، وادار کردن افراد به پذیرفتن یک عقیده (به عنوان جرم یا به عنوان وظیفه)، مطرود است که به طور صریح در آیات متعددی از قرآن کریم به آن اشاره شده است (مانند گزاره شریفه لا اکراه فی الدین و ...)

ناگفته نماند که یک دلیل ترس از برقراری لیبرالیسم (حذف تعریف جرم و وظیفه از گزاره های اعتقادی) آن است که افراد مذهبی، نگران آشکار شدن بی اعتقادی دیگران هستند که در این صورت لازم است به طور مفصل تر (که در این مقاله نمی گنجد)، اولا دلیل این ترس مورد بررسی قرار بگیرد و ثانیا بررسی شود که از نظر یک فرد مذهبی، اصلاح انحراف اعتقادی و ترویج اسلام، به کمک مجازات قانونی موثرتر است یا به کمک تبلیغ و امر به معروف و نهی از منکر در یک جامعه لیبرال؟

جمع بندی اینکه دموکراسی یک اصل عقلی تضمین کننده رضایت خاطر شهروندان در یک حکومت است و در بستر این دموکراسی، هر عقیده ای از جمله اسلام می تواند به کمک تبلیغ و امر به معروف و نهی از منکر و هر وسیله دیگری (مثلا رسانه ها) استفاده کند، و اکثریت جامعه و بلکه تمام جامعه را به خود متمایل کند (مانند آنچه در شروع انقلاب اسلامی ایران رخ داد) و هر روش دیگری که بدون همراهی فکری مردم بخواهد حکومت داری کند، به دلیل زیر پا گذاشتن اصل رضایت مردم، خودش هدف خودش را نقض کرده است و احتمالا به دنبال اهداف ضد ارزشی دیگری به جز رضایت مردم است. لیبرالیسم نیز یک تجربه تاریخی بشریت است که مدعی است با تصویب گزاره های اعتقادی به عنوان وظیفه یا جرم در قانون، کمکی به ترویج آن نمی شود و بهتر است این کار را به صورت تبلیغ انجام دهیم تا با تنش کمتری در جامعه روبر شویم. در نتیجه تلفیق دموکراسی و لیبرالیسم جامعه ای را فراهم می کند که در آن از یک سو هر عقیده ای قابلیت فراگیر شدن تا مرز تمام افراد را داراست و از سوی دیگر هیچ عقیده ای بدون اینکه درست ترویج شده باشد، نمی تواند خود را بر دیگران تحمیل نماید.

در پایان مناسب است به عنوان یک انسان مذهبی از خود چند سوال بپرسیم:
1- آیا تصویب گزاره های اعتقادی به عنوان قانون است که مردم را معتقد می کند و یا تبلیغ عقاید؟
2- آیا پذیرفتن دموکراسی تناقضی با مسلمان بودن تمام آحاد جامعه دارد؟
3- آیا قانونی که مخالف با نظر اکثریت باشد، می تواند رضایت اکثر مردم را فراهم کند؟
4- معروف و منکر در جامعه ای که گزاره های دینی تبدیل به قانون شده اند به چه شکلی تبدیل می شود؟ (پاسخ: وظیفه و جرم)
5- آیا مورد پسند خداوند این است که مسلمانان با ترویج عقاید و همراه کردن مردم موفق به برگزاری حکومت اسلامی شوند (همان کاری که پیامبر در دعوت مخفیانه و آشکار خود کرد) یا اینکه نظر خداوند و شیوه پیامبران این است که حکومتی اسلامی (و لو با افرادی اندک) تشکیل شود و به هر قیمت ممکن (مثلا با حذف تمام مخالفان و لو آنکه 99% جامعه باشند) خود را سرپا نگه دارد؟
6- آیا در یک کشور لیبرال-دموکرات ایده آل، افراد مذهبی وجود ندارند؟ و آیا مانعی برای پیشرفت مذهبی این افراد و همچنین ترویج عقاید آنان وجود دارد؟
7- آیا لیبرالیسم - دموکراسی از نظر ساختاری متناقض با نظر خداوند و شیوه پیامبران است یا اینکه عقاید تک تک مردم است که مورد پسند یا مورد غضب خداوند است؟
8- اگر به عنوان یک مسلمان علاقه مندیم قوانینی مطابق به فطرت خدایی افراد در جامعه تصویب شود، بهترین راه چیست؟ (پاسخ: دعوت مردم به سوی خدا)
9- و در آخر به این نیز بیاندیشیم که اگر تصورما از یک جامعه لیبرال - دموکرات یک جامعه بی دین است، این تصور غلط را چه کسانی و با چه اهدافی در ذهن ما جا انداخته اند؟ و اگر اسلام حقیقی و اهداف پیامبران در چنین بستری قابل حصول است، چرا پاسخ جامعه شناسانی که نکات مثبت این بستر را می ستایند، به جای جلسات مذهبی-علمی، باید توسط بازجویان در زندان ها داده شود؟

پی نوشت: برای مطالعه مطلبی ارزشمند در نقد این پست، اینجا را مطالعه کنید.


* شعرهایی که نام شاعر ندارند، یادگار روزهایی هستند که شعر می گفتم. (علی.ش.ق)

تاریخ انتشار: ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ
۱٥ آذر ۱۳۸۸
نظر شما ()

لینک دائم مطلب: http://einshinghaf.persianblog.ir/post/189/
دسته بندی: مذهبی ،سیاسی ،اجتماعی