باز دانشگاه...



"حضور مبهم پاییز و باز دانشگاه
و لحظه های دل انگیز و باز دانشگاه

تو گرم درسی و من گرم کندن اسمت
به گوشه گوشه هر میز و باز دانشگاه"

دم غروب و حضور خسته اشیاء
هوای وسوسه آمیز و باز دانشگاه

دوباره قصه سیب است و آدم و حوا
دوباره قصه پرهیز و باز دانشگاه

حدیث یک دل تنگ است و یک حضور بزرگ
حدیث کاسه لبریز و باز دانشگاه

...و عاقبت من و تو می رویم و می ماند
دوباره زخم دل میز و باز دانشگاه

/ 46 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهلا

سلام .. وبت خيلی جالبه.. موفق باشی .. خوشحال می شم .. سر بزنی

امین

ممنون از اينکه به من سر زدين...والا خودم نمی دونم اين چه حسی ولی اگه تونستی درمانش کنی منم خبر کن !!!‌در ضمن منم دلم برای کلاسای دانشگاه تنگيده !‌

سعیدی راد

سلام. سوژه خوب بود. ولی يکم تصنعی بود... طاعات قبول باشه!

افق

باز ها زياد بود..در کل زيبا بود...

ensiye mousavian

با سلام.شعر زيبايتان را خواندم.البته ابيات سوم وپنجم اشکال وزنی داشت .به ما هم سر بزن.

ستاره

سلام خيلی مطالب جالبی می نویسید! شعری هم که نوشتید محشر بود! خوش حال می شم که به من سر بزنی! تا بعد...

بهروز فردوسی

سلام علی آقا. اختیار داری عزیز. تو مگه منو از نزدیک دیدی؟..من هیچم باحال نیستم./عید شما هم مبارک..به قول آدم بزرگا، طاعات و عبادات قبول درگاه احدیت./چند مدتی بود نه به وبلاگت اومده بودl، نه کلا جز هرازگاهی نوشتن تو وبلاگ خودم، به وبلاگ دیگه ای سر زده بودم. اولین چیزی که تو وبلاگت نظرم رو جلب کرد....آدم های جدیدی بود که برات کامنت گذاشته بودن...چقدر زیادن..جز زهرا کا و سکرتر و یاس 135...تقریبا هیچ کدومشون رو نمیشناسم...چه قدر فرق کرده!

raha

با نوشته های زیبات چه خاطره هايی را برام دوباره زنده کردی!!!!!...شاد باشی.

شیما

راستی گزارش نمایشگاه رو توی وبلاگم دیدین ؟!