عاشق ترين روز بهاری

زمانی می رسد

آری

که ساعت ها نمی دانند

و طوفانی که می آيد

غريب و آشنا، شاه و گدا ، جاهل و عالم را

چه فرقی می كند

کاه و علف را

می برد تا پشت درياها...

 

... و می ماند دوخط شعری

که در عاشق ترين روز بهاری گفته بودم 

 

/ 48 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
برهان

سلام... چاککرتيم... موضع گيری از خودته!!! ما که عددی نيستيم... شعرت هم خوب بود (ولی نه عااالی!!!)... قشنگ بود و ناز... ممنونم که سر زدی...

برگ ریزون**

سلام علی آقا .جالب و زیبا می نویسی .چون دلت بی ریاست .واسه ما خیلی دعا کن. ..........و همواره این گونه است که عشق ژرفای خود را تا لحظه ی جدایی در نمی یابد................................

محبت

زمانی می رسد آری........ مثل هميشه زيبا و پر معنا.....

غريبه ای از عالم خاکی**

سلام دوست عزيزم.... من برای اولين باره اينجا اومدم.... ع.ش.ق. اسم جالبی ا موفق و پيروز باشی عزيزه دل... به من سر بزن تا بازم بتونم ببينمت

راوی

علی...اون دو بيت اين دو بيت شمس لنگرودی نبودند: <<بيا تا در گوشت بگويم...که همين زندگی هم زيبا بود...>>

sahura

با آرزوی توفيق...يا مولا علی ادرکنا بظهور الحجه.

soni

اخ که چه شعر مهروبنی بود. خيلی خوشم امد. مرسی بازم از اينا بگو

امير

شايد قيامت...شايدم مرگ!!!به او گفتم تا قيامت...حالا کجاست که هر روزم بی او قيامتست!!!يک بار مردن و زنده شدنست!!!